الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )

255

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)

به آن حضرت عرض كردم كه : خدا تو را رحمت كند ، ما چه مىگوييم و ايشان چه مىگويند ؟ گفتار ما و ايشان يكى است و فرقى ندارد . حضرت فرمود كه : « چگونه گفتار تو و ايشان يكى باشد ، با آن‌كه ايشان مىگويند كه ايشان را معادى هست و ثواب و عقابى دارند و اعتقاد دارند به اين‌كه آسمان را خدايى است كه او را در آن عبادت مىكنند و آن‌كه آسمان آبادان است . و شما گمان مىكنيد كه آسمان خراب و ويران است كه هيچ‌كس در آن نيست » . ابن ابى العوجاء گفت كه : من اين را از آن حضرت غنيمت شمردم و عرض كردم كه : اگر امر به وضعى باشد كه مسلمانان مىگويند ، چه چيز خدا را باز داشته است از آن‌كه از براى خلق خويش ظاهر شود و ايشان را به سوى عبادت خود بخواند تا دو نفر از ايشان با هم اختلاف نكنند ، و چرا از ايشان محتجب شده و در پرده رفته است كه كسى او را نمىبيند ؟ و چرا رسولان خويش را به سوى ايشان فرستاده ؟ اگر خود متوجه ايشان مىشد ، نزديك‌تر بود به سوى آن‌كه به او ايمان آورند . حضرت فرمود كه : « اى واى بر تو ، چگونه از تو محتجب شده است آن‌كه قدرت خويش را در نفس تو به تو نموده است . تو را موجود ساخته و هيچ نبودى و وجود نداشتى ، و بزرگ كرده بعد از آن‌كه خرد بودى ، و قوت داده بعد از آن‌كه ضعف داشتى ، و ضعف داده بعد از آن‌كه قوت داشتى ، و بيمار كرده ، بعد از آن‌كه تندرست بودى ، و تندرستى داده بعد از آن‌كه بيمار بودى ، و خشنودى داده ، بعد از آن‌كه خشم داشتى ، و خشم داده ، بعد از آن‌كه خشنود بودى ، و اندوه داده بعد از آن‌كه شادى داشتى ، و شادى داده بعد از آن‌كه اندوه داشتى ، و دوستى داده بعد از آن‌كه دشمنى داشتى ، و دشمنى داده بعد از آن‌كه دوستى داشتى ، و عزم و آهنگ داده كه دل بر كارى گذارى ، بعد از آن‌كه سستى داشتى ، و سستى داده بعد از آن‌كه عزم و آهنگ داشتى ، و خواهش داده بعد از آن‌كه ناخوش داشتى ، و كراهت داده بعد از آن‌كه خواهش داشتى ، و رغبت داده بعد از آن‌كه ترس داشتى ، و ترس داده بعد از آن‌كه رغبت داشتى ، و اميدوارى داده بعد از آن‌كه نوميد بودى ، و نوميدى داده بعد از آن‌كه اميد داشتى ، و آنچه در خيال تو نبود ، به خاطر تو آورده كه در دلت خطور كند ، و آنچه در دلت قرار و استقرار گرفته ، و محكم گرديده از ذهن تو بيرون برده است » . و متصل ، قدرت‌هاى خدا را كه در نفس من بود ، مىشمرد و هر آن چيزى كه بود كه من آنها را دفع نمىتوانستم نمود ، تا آن‌كه گمان كردم كه نزديك است كه بر من غالب شود در آنچه ميان من و او بود .