الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )

157

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)

كه چيزى آن را نبندد ؛ زيرا كه مؤمنان فقيه ، حصارهاى اسلام‌اند ( كه آن را محافظت مىنمايند ) ؛ چنانچه حصار شهر آن را از دشمن محافظت مىكند » . 78 / 4 . از او ، از احمد ، از ابن محبوب ، از ابو ايّوب خرّاز ، از سليمان بن خالد ، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود : « كسى از مؤمنان نمىميرد ، كه مردن او دوست‌تر باشد به سوى شيطان ، از مردن فقيه دانشمند » . 79 / 5 . على بن محمد ، از سهل بن زياد ، از على بن اسباط ، از عمويش يعقوب بن سالم ، از داود بن فرقد روايت كرده است كه گفت : امام جعفر صادق عليه السلام فرمود كه : « پدرم فرمود : به درستى كه خداى عزّوجلّ علم را نمىگيرد ، بعد از آن‌كه آن را فرو فرستاده است ، و لكن عالم مىميرد و آنچه را كه مىداند ، با خود مىبرد . پس جفاكاران جاهل كه از حق دوراند ، متوجه امور مردم مىشوند و گمراه مىگردند ، و مردم را گمراه مىگردانند ، و هيچ خيرى نيست در چيزى كه آن را اصلى نباشد » ( و مراد از آن ، علم است ؛ چه آن اصل همهء خوبىها است ) . 80 / 6 . چند نفر از اصحاب ما روايت كرده‌اند ، از احمد بن محمد ، از محمد بن على ، از آن‌كه او را ذكر كرده از جابر ، از امام محمد باقر عليه السلام كه فرمود : « حضرت على بن الحسين عليه السلام [ فرموده ] كه : « فرمودهء خداى تعالى : « أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها » « 1 » ، مرا سخى مىگرداند در باب شتاب مرگ و كشتن در ميانه ما » . « آيا نديدند و ندانستند آن‌كه ما مىآييم ( يعنى فرمان ما مىآيد ) زمين را در حالتى كه كم مىكنيم آن را از كنارهاى آن » . حضرت فرمود كه : « آن رفتن علما است » . 8 . باب در بيان هم‌نشينى با علما و صحبت ايشان 81 / 1 . على بن ابراهيم ، از محمد بن عيسى روايت كرده ، از يونس و آن را مرفوع ساخته كه گفت : « لقمان به پسر خود فرمود كه : اى فرزند من ، مجلس‌ها را برگزين با بينايى و معرفت به حال آنها . پس اگر ديدى گروهى را كه خداى عزّوجلّ را ياد مىكنند ، با ايشان بنشين ؛ زيرا كه اگر تو عالم باشى ، علم تو ، تو را نفع مىبخشد و اگر جاهل باشى ، تو را تعليم مىنمايند . و شايد كه خدا سايهء رحمت خويش را بر ايشان افكند ، پس تو را با ايشان فراگيرد . و هر گاه گروهى را ديدى كه خدا را ياد نمىكنند ، با ايشان منشين ؛ زيرا كه اگر عالم باشى ، علم تو ، تو

--> ( 1 ) . رعد ، 41 .