شيخ حسين انصاريان

607

اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)

امسال قصد خراسان و زيارت حضرت امام رضا عليه السلام را دارى ؟ راننده گفت : آرى ، سال‌هاست در اين آرزو به سر مىبرم ! جوان دست در جيب كرد ، مقدارى پول بيرون آورد و به راننده داد و فرمود : امسال كه به آنجا مىروى مردى را با اين مشخصات مىبينى و اين پول را به او مىدهى و مىگويى بيش از اين از ما نخواستى ! سپس سر مباركش را برگردانيد و به من نگاهى ملاطفت‌آميز كرد و به فارسى روان و شيوا گفت : آقاى حسينى ! در چه حالى ؟ گفتم : قطع نخاعم و افليج و از كار افتاده و براى علاج آنچه در توان داشتم كوشيدم ، ولى اثرى نداشت . از روى چهارپايه نيم‌خيز شد و دست شفا بخشش را پشت سر من گذاشت و اندكى دست كشيد و نشست و گفت : بيمارى و دردى نمىبينم سپس در ميان آن بيابان كه پردهء تاريكى شب نزديك بود همه جا را بپوشاند به راننده گفت : بايست ، من پياده مىشوم ، راننده گفت : اينجا آبادى نيست ، خانه و چادرى وجود ندارد ، قصدتان كجاست ؟ فرمود : همين جا ! راننده ايستاد و او پياده شد . راننده هم به احترامش پياده شد ، من هم بىاختيار و بىتوجه دنبالش پياده شدم ، يك‌مرتبه ديدم راننده و مسافرها به من خيره شده‌اند ، براى يك لحظه به خود آمدم ، ديدم در كمال سلامت سرپا ايستاده‌ام . همه به اطراف نظر كرديم ، جوان عرب را نديديم كه ناگهان همه با هم فرياد زديم : يا صاحب الزمان ! يا صاحب الزمان ! ولى از محبوب خبرى نبود ! ! به جانى لطف پنهان مىفروشد * جهانى جان به يك جان مىفروشد دهد بوسى عوض جانى ستاند * بخر و اللّه ارزان مىفروشد