شيخ حسين انصاريان

492

اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)

و خطايى نداشتم كه از تو بگريزم ! گمان ندارم كه بىجرم كسى را مجازات كنيد . مأمون از شنيدن اين سخنان بيشتر شگفت‌زده شد ! ! از ديدار حسن و جمال او مجذوب او شده ، پرسيد : اى كودك ! چه نام دارى ؟ ! حضرت فرمود : محمّد نام دارم ! گفت : پسر كيستى ؟ فرمود : فرزند على بن موسى الرضا عليهما السلام . مأمون چون نسبش را شنيد ، تعجبش از بين رفت و از شنيدن نام آن امام كه شهيدش كرده بود ، شرمسار گرديد ! درود و رحمت به روان پاك او فرستاد و رفت ! ! چون به صحرا رسيد ، نگاهش بر درّاجى افتاد ، بازى از پى او رها كرد ، آن باز مدتى ناپيدا گشت ، چون از هوا برگشت ، ماهى كوچكى كه هنوز زنده بود در منقار داشت . مأمون از ديدن آن تعجب كرد . ماهى را در كف دست گرفت و بازگشت ، چون به همان جا رسيد كه در هنگام رفتن امام جواد عليه السلام را ديده بود ، باز ديد كه كودكان پراكنده شدند ! ! او از جاى خود حركت نكرد . مأمون گفت : محمّد ، اين چيست كه در دست دارم ؟ ! حضرت از راه الهام فرمود : خداوند دريايى چند آفريد ، ابر از آن درياها بلند مىشود ، ماهيان ريزه با ابرها بالا مىروند ، بازهاى شهرياران آنها را شكار مىكنند ! ! شهرياران آن را در كف مىگيرند ، خاندان نبوت را با آن آزمايش مىكنند ! ! مأمون از شنيدن اين سخن تعجبش زيادتر شد و گفت : به راستى تويى فرزند رضا ! از فرزندان آن بزرگوار اين گونه شگفتىها و اسرار دور نيست « 1 » ! !

--> ( 1 ) - بحار الأنوار : 5 / 91 ، باب 5 ، حديث 6 .