شيخ حسين انصاريان

407

اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)

آهن گداخته شده معاويه از عقيل داستان آهن گداخته شده را پرسيد ، عقيل گفت : به شدّت درمانده شده ، سختى و گرسنگى مرا از پاى درآورده بود ، از برادرم چيزى خواستم ، به من توجهى نكرد و زارى و تضرع من هم در حال او تغييرى پديد نياورد . كودكانم را جمع كردم و آنان را - كه فقر و تهيدستى و ندارى و درماندگى بر چهره‌شان پديدار بود - نزد او آوردم ، فرمود : شامگاه نزدم بيا تا چيزى به تو پرداخت كنم ، شامگاه در حالى كه يكى از پسرانم دستم را گرفته بود و راهنمايى مىكرد ، نزد او آمدم . به فرزندم گفت : دور برو سپس به من گفت : بگير ، من در حالى كه طمع بر دلم چيره شده بود و خيال مىكردم كيسهء پول است دست دراز كردم و دستم را بر قطعهء آهنى كه چون آتش بود نهادم ، هنوز آن را نگرفته ، رها نمودم و چنان نعره‌اى زدم كه گاو نر زير دست قصاب نعره مىزند . على به من گفت : مادرت به عزايت بگريد ! اين آهنى است كه آتش دنيا آن را برافروخته است ، چگونه خواهد بود حال من و تو در فرداى قيامت اگر ما را با زنجيرهاى دوزخ فرو بندند ! و سپس اين آيه را تلاوت كرد : « إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ يُسْحَبُونَ » « 1 » . زمانى كه غل‌ها و زنجيرها [ ى آتشين ] در گردن‌هايشان باشد در حالى كه به وسيلهء آنها كشيده شوند . تو نزد من حقى جز آنچه مىدانى خداوند براى تو واجب كرده ، ندارى ،

--> ( 1 ) - غافر ( 40 ) : 71 .