شيخ حسين انصاريان

398

اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)

نمىكردم ، امام فرمود : اى زبير ! هم اكنون برگرد ، زبير گفت : چگونه برگردم ؟ ! برگشتن من به عنوان ترس تلقّى خواهد شد و اين ننگى است كه شستنى نيست . امام عليه السلام فرمود : برگرد پيش از آنكه ننگ را با آتش دوزخ همراه داشته باشى ، زبير برگشت ، همين كه خواست از سپاه جمل بيرون شود ، عبداللّه پسرش فرياد برداشت : كجا مىروى ؟ زبير گفت : فرزندم ! ابوالحسن على سخنى به يادم آورد كه فراموش كرده بودم ، پسر گفت : چنين نيست تو از شمشيرهاى بنى هاشم مىترسى ! پدر گفت : نه ، آنچه را كه روزگار از يادم برده بود به يادم آمد ، تو مرا از ترس سرزنش مىكنى ؟ نيزه را برگرفت و بر جناح راست لشكر على بتاخت . على عليه السلام به ياران فرمود : كسى با او مقابله نكند ، راه را برايش بگشاييد ، تحريكش كرده‌اند . زبير پس از جناح راست بر جناح چپ بتاخت ، آنگاه بر قلب لشكر على زد ، كسى در برابرش نيامد و با وى مقاومت نكرد سپس باز گشت و به پسر گفت : آدم ترسو چنين مىكند ؟ ! آنگاه راه خود را گرفت و رفت . مهر و محبت على عليه السلام بر دشمن ، افتخار قهرمانى ميدان جنگ را به وى نيز عطا كرد . آيا سپاه جمل دانستند كه سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله اختصاص به زبير نداشت بلكه هركس كه با على بجنگد ظالم خواهد بود ! باز هم على عليه السلام به ميدان آمد و طلحه را صدا زد و پرسيد : چرا بر من خروج كردى ؟ گفت : مىخواهم خون عثمان را بگيرم ، حضرت فرمود : خدا از ما دو نفر كسى را بكشد كه در كشتن عثمان شريك بوده ، آيا سخن رسول خدا را نشنيدى كه فرمود : خداوندا ! با كسى دوستى كن كه با على