شيخ حسين انصاريان

324

اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)

غزالى ابوالحسن مدائنى گويد : حسن و حسين و عبداللّه جعفر - رضوان اللّه عليهم اجمعين - هر سه به حج مىشدند . شترِ زاد ، بگذاشته بودند بر جاى ، گرسنه و تشنه به نزديك پيرزنى از عرب بگذشتند ، گفتند : هيچ شراب دارى ؟ گفت دارم ، گوسفندى داشت بدوشيد و شير به ايشان داد ، گفتند : هيچ طعام دارى ؟ گفت : ندارم مگر اين گوسپند ، بكشيد و بخوريد . بكشتند و بخوردند و بگفتند : ما از قريشيم چون از اين سفر باز آييم ، نزديك ما آى تا با تو نيكويى كنيم و برفتند . چون شوهر وى باز آمد خشمگين شد و گفت : گوسفند به قومى دادى كه خود ندانى كه ايشان كه‌اند . پس روزگارى برآمد . آن پيرزن و شوهر به سبب درويشى به مدينه افتادند و براى قوت ، سرگين اشتر مىچيدند و مىفروختند و بدان روزگار همى كردند . يك روز آن پيرزن به كويى فرو شد . حسن به درِ سراى خويش نشسته بود ، او را بشناخت . گفت : يا پيرزن مرا همى دانى ؟ گفت : نه . گفت : من آن مهمان توأم فلان . پس بفرمود تا وى را هزار گوسفند و هزار دينار بدهند و وى را با غلامِ خويش به نزديك حسين فرستاد . حسين گفت : برادرم ترا چه داد ؟ گفت : هزار گوسفند و هزار دينار . حسين هم چندان بداد . . . « 1 » * * *

--> ( 1 ) - كيمياى سعادت : 2 / 167 .