شيخ حسين انصاريان
95
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى)
زندگى مىكرد دور شد ، به دير راهبى رسيد ، كنار در دير خوابيد . راهب پس از طلوع آفتاب او را ديد ، داستانش را پرسيد ، زن آنچه بر او رفته بود بيان كرد ! راهب را فرزندى بود كه تازه از مرض خوب شده بود و نياز به سرپرستى مطمئن داشت ، طفل را براى تربيت به آن زن سپرد . خدمتكارى كه براى راهب خدمت مىكرد ، پس از ديدن آن زن به او چشم طمع دوخت ، خواستهء نامشروعش را اظهار كرد ، زن به او پاسخ منفى داد ، زن را تهديد به قتل كودك كرد ، جواب داد : آنچه از دستت برآيد كوتاهى مكن كه من دامن به ننگ گناه آلوده نكنم ! ! خدمتكار ضربهاى به كودك زد كه منجر به قتل او شد ، با عجله نزد راهب آمده گفت : طفلت را به زن بدكارى واگذاشتى ، او هم طفل را كشت . راهب آمد به آن زن گفت : اين مزد خدمت من است ؟ پاسخ داد : من دست به خون اين بىگناه نياوردم ، داستان من اين نيست كه براى تو گفتهاند ، سپس ماجراى خود را شرح داد . راهب گفت : علاقه به ماندن تو در اينجا ندارم ، اين بيست درهم را بگير و از اين ناحيه برو ! ! از آنجا حركت كرد ، به دهى رسيد كه مردى را زنده به دار آويخته بودند ، سبب پرسيد ؟ گفتند : در اينجا رسم است بدهكار را به چوب مىبندند تا تسويه حساب كند ! بيست درهم را داد و گفت : اين مديون را آزاد كرده و از اين بلا نجاتش دهيد . چون از دار به زير آمد به آن زن گفت : كسى هم چون تو بر من منّت دارد ، مرا از دار و از مرگ نجات دادى ، هماكنون با تو هستم هرجا كه بخواهى به روى . با هم آمدند تا به ساحل دريا رسيدند ، جمعى را با يك كشتى ديدند ، به زن گفت : در اينجا باش تا من براى اهل كشتى كار كرده و درهمى فراهم آورم . به كنار ساحل آمد ، از آنان پرسيد : كيستيد ؟ گفتند : جماعتى تاجريم . گفت : چه داريد ؟ گفتند : مال التجاره ، عنبر و اشياى ديگر . گفت : با من گوهر گرانبهايى است كه به همهء مال التجاره شما مىارزد . گفتند : چيست ؟ گفت : كنيزى ماهرو كه همانندش را تاكنون نديدهايد . گفتند : به ما