شيخ حسين انصاريان
66
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى)
و نقصى در قرب و منزلت او در نزد حضرت حق پيدا نشد . نقل است : وقتى كه ساحران سحر خود را نمايش دادند و موسى عليه السلام عصايش را انداخت و اژدها شد و سحر ساحران را باطل كرد آسيه ايمان آورد . و مدّتى ايمان خود را از فرعون پنهان مىداشت ، چون فرعون بر آن مطلّع شد ، به او گفت : از دين موسى عليه السلام برگرد ، امّا برنگشت بنابراين فرعون امر كرد تا او را چار ميخ كرده در آفتاب بينداختند . . . آنگاه فرعون دستور داد : تا سنگى آوردند تا بر سينه وى نهند ، آسيه چون آن سنگ را ديد ؛ نجات از فرعون و دخول در جنّت را از خداى متعال درخواست كرد : [ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ] . و خدا براى مؤمنان همسر فرعون را مثل زده است هنگامى كه گفت : پروردگارا ! براى من نزد خودت خانهاى در بهشت بنا كن ومرا از فرعون وكردارش رهايى بخش ومرا از مردم ستمكار نجات ده . خداى بزرگ دعاى وى را مستجاب كرد و حجاب از پيش وى برداشت . پيش از آن كه سنگ بر او واقع شود خانه وى به وى نمود كه از يك درّ سپيد بود ، وى خوشحال شد بعد از آن روح وى قبض كرد و آن سنگ بر جسد بيجان آمد و عذاب فرعون را نچشيد « 1 » .
--> ( 1 ) - داستان حضرت « آسيه » كه افتخار كنيزى حضرت صديقهء كبرى فاطمه زهرا عليها السلام را در قيامت دارد ، اين گونه نيز نقل شده است : زنى در دربار فرعون به عنوان آرايشگر دختر فرعون خدمت مىكرد . روزى هنگام آرايشِ دختر فرعون شانه از دستش رها شد و روى زمين افتاد . او هنگامى كه خواست شانه را بردارد نام خدا را بر زبان جارى كرد . دختر فرعون پرسيد : مگر خدايى جز پدرم است ؟ زن آرايشگر گفت : آرى ، خداى من مالك تمام جهان و خالق آن است ؛ حتّى پدر تو . دختر فرعون ماجرا را براى پدرش بازگو كرد به دنبال اين خبر ، فرعون دستور داد تا زن آرايشگر را گرفتند و او را با ميخ به زمين دوخته و زير ضربات تازيانه گرفتند . هر چه فرعون مىگفت : بگو من خداى توام ، زن آرايشگر مقاومت مىكرد . فرعون دستور داد : تا دو فرزند اين زن موحّد عاشق را در كورهاى از آتش بياندازند ولى او هم چنان بر عقيدهء خود استوار و پا برجا بود . در اين هنگام « آسيه » همسر فرعون جلو آمد و او را به باد توبيخ گرفت . فرعون گفت : آخر اين زن خدايى مرا قبول ندارد ، آسيه گفت : خوب من نيز قبول ندارم . تو خدا نيستى و مخلوق خدايى . در اينجا بود كه فرعون دستور داد : آسيه را نيز با ميخ به زمين دوختند و سرانجام با شكنجهء فراوانى به شهادت رساندند .