شيخ حسين انصاريان

59

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى)

روزى آن ستمگر با يارانش در قصر بود ، فرشتهء مرگ به صورت جوانى در برابر ديدگان آنان ظاهر شد و دور قصر مىگشت و به آنان چشم مىدوخت ، بعضى از نزديكان گفتند : ما جوانى را در حال گردش به دور كاخ مىبينيم ، ستمگر جلوى پنجره آمد و او را ديد گفت : اين راهگذر ديوانه و حتماً غريب است ، يكى برود و او را از زندگى راحت كند . يك نفر از آنان براى اجراى فرمانِ شاه حركت كرد ، به محض حمله ، قبض روح شد و مُرد . به آن ستمگر گفتند : نديم كشته شد ، سخت برافروخته شد ، فرمان داد يكى برود و او را بكشد ، دوّمى هم قبض روح شد . ستمگر سخت عصبانى شد و خودش رفت ، فرياد زد : كيستى كه علاوه بر نزديك شدن به قصر من دو نفر از ياران ما را كشتى ؟ گفت : مگر مرا نمىشناسى ، گفت : نه ، گفت : من فرشتهء مرگم . سلطان از شنيدن نام او بر خود لرزيد و شمشير از كفش افتاد ، خواست فرار كند فرشتهء مرگ گفت : كجا مىروى ؟ من مأمور گرفتن جان توام ، گفت : به من مهلت بده ، براى وصيت و خداحافظى نزد اهل و عيالم بروم ، ملك‌الموت گفت : چرا كارهاى نيكو را در زمانى كه مهلت داشتى انجام ندادى ؟ اين را گفت و جان آن ظالم را گرفت . از آنجا نزد آن مرد خدا رفت و گفت : بشارت كه من عزرائيل هستم شر آن ستمگر را از سر مردم بريدم ! آن‌گاه خواست برگردد خطاب رسيد : اى ملك الموت ! عمر بندهء صالح من سر آمده است ، او را نيز قبض روح كن . ملك الموت گفت : هم‌اكنون من مأمور قبض روح تو شدم ، گفت : مرا مهلت مىدهى تا به شهر رفته با زن و فرزندانم عهدى تازه كنم و با آنان خداحافظى نمايم ؟ خطاب رسيد : به او مهلت بده ، فرمود : مهلت دارى ، قدم اول را كه برداشت لحظه‌اى در فكر رفت و از رفتن پشيمان شد ، گفت : اى ملك الموت ! من مىترسم با ديدن زن و بچه تغييرى در من حاصل شود و به خاطر آن تغيير از عنايت حق محروم شوم ، من نمىخواهم ملاقات با زن و فرزند را به لقاى او ترجيح دهم ؛ مرا قبض