شيخ حسين انصاريان
27
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى)
كن ، وى با شتاب بيرون آمد و گفت : اى امير ! اگر مرا خبر كرده بودى خود نزدت مىآمدم هارون جواب داد : ما براى امر مهمّى نزد تو آمدهايم ، ساعتى با وى به گفتگو نشست و سپس پرسيد : آيا تو به كسى بدهكارى ؟ گفت : آرى ، هارون گفت : عباسى بدهكارىهاى او را بپرداز . سپس بيرون آمديم ، هارون گفت : آشناى تو به هيچكار من نيامد ! مردى را به من بنماى كه از او سؤالى كنم ، گفتم : « فضيل بن عياض » اينجاست ، گفت : ما را نزد او راهنمايى كن . نزد او رفتيم ، در جايى بلند ايستاده بود و عبادت مىكرد و آياتى از كتاب خدا را به تكرار مىخواند ، من در كوفتم ، پرسيد : كيست ؟ گفتم : از امير اطاعت كن . در پاسخ گفت : مرا با امير كارى نيست ! ! گفتم : اللّه اكبر آيا تو نبايد از او اطاعت كنى ؟ جواب داد : آيا خبر ندارى كه پيامبر صلى الله عليه و آله گفته است : مؤمن نبايد خوار شود ، فضيل پايين آمد در گشود ، سپس بالا رفت شمع را خاموش كرد و در گوشهاى نشست . ما در جايى كه از تاريكى جايى را نمىديديم به جستجوى او پرداختيم ، دست رشيد بر دست فضيل رسيد فضيل گفت : چه نرم دستى است ؛ امّا آيا فردا از عذاب الهى خلاصى مىيابد يا نه ؟ راوى مىگويد : با خود گفتم امشب وى با او با زبانى پاك و قلبى صاف گفتگو خواهد كرد . هارون گفت : ما براى امر مهمّى نزد تو آمدهايم ، رحمت خداى بر تو باد ، فضيل لب به سخن گشود و گفت : آنچه تو را به اينجا كشانيد خلاف ميل تو بود و همراهانت نيز براى آمدن با تو رغبتى نداشتند و اگر پرده ميان تو و آنان را برگيرند و تو از آنان بخواهى كه اندكى از گناهان تو را بپذيرند ، آنها گردن نخواهند نهاد و در واقع از اينان آن كس كه تو را بيشتر دوست دارد ، بيشتر خواهد گريخت ! ! اى هارون ! همين كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد ، « سليم بن عبداللّه » و « محمّد بن كعب » و « رجاء بن حيات » را فرا خواند و به آنان گفت : من به زشتىهايى