شيخ حسين انصاريان
22
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى)
13 - جوان خائف و مرد عابد امام زين العابدين عليه السلام مىفرمايد : مردى با خانواده خود سوار كشتى شد در ميان راه ، دريا به حركت آمد و كشتى شكست و از سرنشينان آن جز همسر آن مرد كسى نجات نيافت . زن بر تخته پارهاى قرار گرفت و موج دريا وى را به يكى از جزيرههاى اطراف دريا برد . در آن جزيره مرد راهزنى زندگى مىكرد كه هر حرامى را مرتكب مىشد و به هر كار زشتى دست مىزد . ناگهان آن زن را بالاى سر خود ديد به او گفت : آدمىزادى يا پرى ؟ زن گفت : آدمم . آن مرد ديگر سخنى نگفت ، برخاست و با زن درافتاد و قصد كرد با او درآميزد . زن بر خود لرزيد . راهزن سبب وحشت و ترس آن را پرسيد . آن زن با دست اشاره كرد و گفت : از خدا مىترسم . راهزن گفت : تاكنون چنين عملى مرتكب شدهاى ؟ زن پاسخ داد : به عزّتش سوگند ، هرگز به چنين عملى دامن آلوده نكردهام . مرد راهزن گفت : با اين كه تو مرتكب چنين عمل خلافى نشدهاى از خدا مىترسى ، در حالى كه من اين كار را به زور به تو تحميل مىكنم ، به خدا قسم من براى ترس از حقّ سزاوارتر از تو هستم . راهزن پس از اين جرقّهء بيدار كننده برخاست و در حالى كه همّتى به جز توبه نداشت به نزد خاندان خود روان شد . در راه به راهبى برخورد و به عنوان رفيق راه با او همراه گشت ، آفتاب هر دوى آنان را آزار مىداد ، راهب به راهزن جوان گفت : دعا كن تا خدا به وسيلهء ابرى بر ما سايه افكند و گرنه آفتاب هر دوى ما را از پاى خواهد انداخت . جوان گفت : من در پيشگاه خدا براى خود حسنهاى نمىبينم ، تا جرأت كرده از حضرتش طلب عنايت كنم . راهب گفت : پس من دعا مىكنم و تو آمين بگو . جوان پذيرفت پس راهب دعا كرد و جوان آمين گفت . در همان لحظه ابرى بر آنان سايه انداخت و هر دو در سايه ابر بسيارى از راه را رفتند . تا به جايى رسيدند كه بايد از هم جدا مىشدند ، همين كه از يكديگر جدا شدند ابر بالاى سر جوان قرار گرفت . راهب گفت : تو