شيخ حسين انصاريان

122

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى)

سؤال كردند : درس شيخ را چگونه ديدى ؟ پاسخ داد : از رفتن به ايران منصرف شدم ؛ زيرا خود را نيازمند به شركت در درس شيخ مىدانم ؛ پانزده سال به درس شيخ رفت و محرم سرّ شيخ شد . مادر شيخ روزى در غيبت شيخ ، سيّد را به حضور طلبيد و گفت : فرزندم از نظر امور اقتصادى و وضع مادّى ، خيلى به ما سخت‌گيرى مىكند ، از او بخواه با اين همه مالى كه به دست او مىرسد ، در زندگى من و زن و فرزندانش گشايشى بدهد . ميرزا از خدمت مادر شيخ به سوى صحن اميرالمؤمنين على عليه السلام حركت كرد ، شيخ مىخواست نماز مغرب را با مردم بخواند ؛ سيّد به محضر شيخ آمد و عرضه داشت : مادر شما كمى از شما دلگير بود ، من مىخواهم با شما نماز بخوانم ، آيا مىتوانم بخوانم ؟ شيخ فرمود : آرى ، ولى پس از نماز ، بدون شك من مسئلهء دلگيرى مادر را براى شما توضيح خواهم داد . پس از نماز ، دست سيّد را گرفت و به حرم مطهّر اميرالمؤمنين برد و به او گفت : اين قبر كيست ؟ سيّد گفت : قبر اميرالمؤمنين . شيخ گفت : من امروز در مسند مرجعيّت هستم ، يعنى در جايى كه حق مولاست ، به اندازه‌اى كه در زندگى داخلى خود گشايش ايجاد كنم پول هست ؛ ولى علاقه دارم مادر و زن و فرزندانم اوّلًا به اندازهء لازم و ضرورى خرج كنند ، ثانياً در شكل زندگى از همهء مردم عادىتر زندگى كنند كه دل افراد فقير دچار رنج و غصّه نباشد و بتوانند بگويند مرجع ما هم مانند ما زندگى مىكند ، امّا اگر شما بگوييد در زندگى داخلى خويش وسعت ايجاد كنم ، خواهم پذيرفت به شرط آن كه در محكمهء عدل حق ، با حضور اميرالمؤمنين ، اين مسئله را شما به عهده بگيرى و جواب اضافه شدن به خرج خانه‌ام را شما بدهى ! ! سيّد به شيخ گفت : من چنين مسؤوليّتى نمىپذيرم . شيخ فرمود : پس گلهء مادر من ، ضربه‌اى به عدالت من نيست و گلهء با موردى هم نمىباشد ! ! بىهوايى سيّد را ببينيد كه در عين مجتهد بودن ، به سلك شاگردان شيخ درمىآيد و مدت پانزده سال به عنوان يك شاگرد از مكتب شيخ كسب فيض مىكند ! ! و پاكى شيخ را