شيخ حسين انصاريان

248

تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى)

چون او مرد و به خاك سپرده شد من پيش آن مرد در عموريّه رفتم و داستان خود را براى او گفتم ، گفت : پيش من بمان و من همان جا ماندم و او هم مردى بود كه به راه و روش دوستانش بود . سلمان مىگويد : آن جا به كسب و كار هم مشغول شدم ، چنان كه چند ماده گاو و چند گوسپند براى من فراهم شد ، چون مرگ او نزديك و محتضر شد به او گفتم : فلانى مىدانى كه من همراه فلان كس بودم و او مرا به فلان كس ديگر و او به شخص ديگر معرّفى كرد و او مرا به تو راهنمايى كرد ، اكنون تو مرا به چه كس راهنمايى و به چه چيزفرمان مىدهى ؟ گفت : پسر جان ، به خدا سوگند من كسى را نمىشناسم كه بر آيين ما باشد تا به تو بگويم كه پيش او به روى ، ولى روزگارِ ظهور پيامبرى كه به آيين ابراهيم عليه السلام در زمين عرب برانگيخته خواهد شد نزديك شده است ، محل‌ّهجرت او درسرزمينى ميان دو سنگلاخ است كه ميان آنها درختان خرماست و او علامت‌هايى دارد كه مخفى نيست ، از جمله صدقه نمىخورد ولى اگر هديه بدهندش قبول مىكند و ميان شانه‌هايش مهر نبوّت است ، اگر بتوانى به آن سرزمين به روى اين كار را انجام بده . سلمان مىگويد : او هم مرد و مدفون شد و من مدّتى در عموريّه ماندم . گروهى از بازرگانان بنى كلب آمدند ، به آنها گفتم : مرا به سرزمين اعراب ببريد در عوض اين ماده گاوها و گوسپندانم را به شما مىدهم ، پذيرفتند و من آنها را به ايشان دادم و مرا با خود بردند ، همين كه به وادى القرى رسيديم به من ستم كردند و مرا به عنوان برده به مردى جهود فروختند و من پيش او بودم و چون درختان خرم را ديدم اميداور شدم كه همان سرزمينى باشد كه دوستم برايم وصف كرده بود و اين موضوع پيش من محقّق نشده بود . زمانى كه پيش او بودم يكى از پسر عموهايش كه از يهود بنى قريظه بود ، مرا از او خريد و به مدينه برد ؛ به خدا سوگند ! گويى هم اكنون است كه آن سرزمين را