شيخ حسين انصاريان

166

تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى)

شده بود . تقريباً روز از نيمه گذشته بود كه از انتهاى جنوبى جادّه ، گرد ضعيفى به هوا برخاست ، پيدا بود كه قافله‌اى از حجاز به شام مىآيد ، امّا سرجيوس راهب ، روشنفكرِ بحيرا ، به جاى اين كه زمين را نگاه كند آسمان را نگاه مىكرد ، چشمش به تماشاى يك اعجوبهء آسمانى محو شده بود . قافله دم به دم نزديكتر مىشد و گرد راهش غليظتر و تيره‌تر به هوا بر مىخاست تا كم كم نزديك شد و به سمت بارانداز خود كه در سبزه زارى دور از جاده قرار داشت پيچيد . نگاه راهب از بالاى سر آن كاروان به دنبال آن يك لكّهء ابر كه همه جا سايبان كاروان بود ، به سمت راست جاده به همان جا كه بارانداز قافلهء قريش بود چرخ زد . [ مهمانى بحيراى راهب ] سرجيوس چنان در اين تماشا مست بود كه نمىدانست خدمتكارش هم ساعت‌ها پهلوى وى دم پنجره ايستاده است ، در اين هنگام چشمش به وى افتاد . - اوه . . . تو هستى ! - آرى ، اى عالى جناب . - قافلهء قريش را تماشا كرده‌اى ؟ - قافلهء بزرگى است . - لب سرجيوس به سبكى لرزيد و گفت : - آرى ، خيلى بزرگ ، بزرگتر از هميشه . و پس از لحظه‌اى مكث گفت : - از قول من به سادات عرب بگو : كه امشب مهمان ما خواهند بود . خدمتكار صومعه به قافله نزديك شد و در برابر بازرگانان قريش احترام گذاشت .