شيخ حسين انصاريان

164

تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى)

بطحا راهپيمايى مىكرد ، امّا از اين راهپيمايى تابستانى رنج و عذابى نمىديد ؛ زيرا پارهء ابرى به طور دائم بالاى سرش سايبانى داشت . اين چتر شيرگون را دست رحمت و مرحمت حق به خاطر يك نفر فقط نفرى كه با آن كاروان همسفر بود بر سر كاروانيان افراشته بود . كسى نمىدانست اين هواى آتش فشان چرا ديگر گرم نيست ، چرا لطف بهارى و نسيم بهشتى دارد ؟ سفر كردن در فصل تابستان آن هم تابستان حجاز كار بسيار دشوارى است و احياناً خطرناك است . در اين فصل سفر كردن بيمارى دارد ، آفتاب‌زدگى دارد ، مسموميّت دارد و با هزاران رنج و بلاى ديگر هم توأم است . البته هواى شامات و سوريه در فصل تابستان نه تنها زننده نيست ، بلكه همچون هواى ييلاقات بسيار روح افزاست ، ولى كاروان قريش تا خودش را از مكّه به مرز شام برساند جانش به لب رسيده بود ، ولى كاروان قريش در اين سفر خيال مىكرد كه يك باره ازسرزمين شام رو به دمشق آورده ؛ زيرا چيزى از مشقّت‌ها و عذاب‌هاى گذشته را در ميان نمىديد . هيچ كس مريض نمىشد ، هيچ كس از شدّت گرما نمىناليد . از همه شگفت انگيزتر ، شترانى كه بار گران به پشت داشتند همه جا مستانه راه مىرفتند چنان كه گويى تازه از چراگاه برگشته‌اند . يك بازرگان از بنى ثقيف كه اسمش جندب بود ، چند بار اين سخن را تكرار كرد : چه سفر مباركى ! محمّد صلى الله عليه و آله را در قبيلهء بنى سعد « مبارك » مىنامند ؛ زيرا آشكارا احساس كرده بودند كه بركت وجودش آل سعد را از روى خاكستر بلند كرده بود و بر توده‌هاى زر نشانيده است . محرمانه چند جفت چشم بر روى محمّد خيره شد ولى او مثل هميشه خاموش و غرق در فكرها و انديشه‌ها بود . بالأخره به شام رسيدند . آن جا ديگر خاك شامات