شيخ حسين انصاريان

157

تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى)

از اندوه و غم در پناه كعبه نشست . در اين وقت پيرمردى از قريش كه او را عقيل بن ابى و قّاص مىگفتند با عبدالمطّلب برخورد كرد و از وى سبب اندوه و غصّه‌اش را پرسيد ، عبدالمطّلب گفت : اى شيخ قريش ! اضطراب و ناراحتى من از اين است كه فرزند زادهء من كه تازه به دنيا آمده سينهء هيچ زن شير دهى را نمىگيرد ، بدين سبب خوردن و آشاميدن بر من گوارا نيست و در چارهء كار خود حيران مانده‌ام . عقيل گفت : اى ابوالحارث ! من در ميان صناديد قريش زنى گمان دارم كه از عنايت عقل و فصاحت و صباحت و رفعت و حسب و شرافت نسب نمونه ندارد و او « حليمه » دختر عبداللَّه بن حارث است . عبدالمطّلب چون اوصاف حليمه را شنيد او را پسنديد و غلامى از غلامان خود را به سوى قبيلهء بنى سعد بن بكر كه در شش فرسخى مكّه بودند فرستاد وگفت : به زودى عبداللَّه بن الحارث عَدوى را نزد من حاضر كن . غلام در اندك زمانى عبداللَّه بن الحارث را به نزد عبدالمطّلب آورد ، در حالى كه اكابر قريش چون پروانه گرد شمع وجود او جمع بودند . چون نظر عبدالمطّلب بر وى افتاد به استقبال او برخاست و وى را در بر گرفت و در پهلوى خويش نشاند و گفت : اى عبداللَّه ! تو را براى اين طلبيده‌ام كه اگر مصلحت بدانى دخترت را براى شير دادن به فرزند زاده‌ام محمّد حاضر سازى ، كه اگر شير او را قبول كند تو را و عشيره‌ات را توانگر كنم . عبداللَّه از شنيدن اين خبر مسرّت‌انگيز و مژدهء همايون بسى شاد شد و به سوى قبيلهء خود باز گشت و حليمه را به آن خبر بهشتى بشارت داد . حليمه غسل كرد و به انواع طيب خود را معطّر ساخت و جامه‌هاى نو پوشيد و با پدر خود عبداللَّه و شوهرش بكر بن سعد به خدمت عبدالمطّلب شتافتند . چون محمّد را به دامن گرفت سينهء چپ خود را نزديك دهان آن حضرت برد ،