عبدالحسين بينش

75

روزهاى سرنوشت ساز در جنگهاى صليبى (فارسى)

در سال 564 ه / 1168 م ، بر ضد پادگان فرنگيان در مصر انقلاب روى داد . فرنگيان پس از تصرف دروازه‌هاى قاهره شمارى از شجاعان و سواران اعيان خود را در آنجا گمارده بودند . آنان ظالمانه بر مسلمانان حكم مىراندند و انواع آزار و اذيت را نسبت به آنها روا مىداشتند . پس از مشاهدهء اين اوضاع و اينكه هيچ كس جلودارشان نيست نزد پادشاهشان « مارى » فرستاده خواستار تصرف مصر شدند . پادشاه قدس نيز با نيرويى عظيم به راه افتاد . در همين فاصله خليفه عاضد نزد نورالدين فرستاد و از او درخواست كمك كرد و به اطلاعش رساند كه مسلمانان قدرت مقابله با فرنگيان را ندارند . او موى زنان را همراه نامه‌ها فرستاد و چنين گفت : اينها موى همسران من است كه تقاضا دارند آنان را از چنگ فرنگيان آزاد كنى . شجاع پسر شاور نيز شمارى از فرماندهانش را نزد نورالدين فرستاد و ضمن اظهار دوستى حاضر به فرمانبردارى از او شد و ضمانت كرد كه با انجام اين كار هر ساله نيز مالى را برايش مىفرستد . در اين هنگام نورالدين سپاهى بزرگ را به فرماندهى اسدالدين شيركوه بسيج كرد . صلاح‌الدين مجبور به همراهى شد . « 1 » و اسدالدين بر فرنگيان پيروز گرديد و شاور را به قتل رساند . عاضد

--> ( 1 ) . صلاح الدين با توجه به حوادث گذشته دوست نداشت كه به مصر برود . از او نقل شده است كه گفت : « هنگامى كه‌نامه‌هاى عاضد به منظور كمك گرفتن از نورالدين و ارسال لشكر در مقابل فرنگيان رسيد ، مرا فراخواند و از موضوع آگاه ساخت و گفت : همراه با پيك من نزد عمويت اسدالدين به حمص برو و بگو كه آماده شود . او را تشويق كن كه شتاب بورزد . چرا كه اين قضيه جاى درنگ ندارد . من چنين كردم . اما هنوز يك ميل از حلب دور نشده ديديم كه اسدالدين خود به همين منظور آمد و نورالدين به او فرمان حركت داد . چون نورالدين موضوع را به عمويم گفت ، او رو به من كرد و گفت : يوسف آماده شو . گفتم : به خدا سوگند اگر همهء سرزمين مصر را به من بدهند به آنجا نمىروم . من در اسكندريه و ديگر جاها سختيهايى كشيده‌ام كه تا زنده‌ام از ياد نمىبرم . او به نورالدين گفت : ناگزير وى بايد با من بيايد . شما به او فرمان دهيد . نورالدين به من فرمان داد و من نمىپذيرفتم . مجلس پايان يافت و اسدالدين آماده شد و چاره‌اى جز حركت نماند . نورالدين به من گفت : بايد همراه عمويت به روى . من از بىپولى و نبود ساز و برگ گله كردم . او مالى به من داد تا خود را مجهز ساختم . گويى مرا به سوى مرگ مىبردند . با او حركت كردم و او مصر را تصرف كرد و سپس مرد و آنگاه خداوند چيزى را به من داد كه حتى بخشى از آن را هم اميد نداشتم » . ( الكامل فى التاريخ ، ابن اثير ، ج 9 ، ص 102 ) .