احمد حيدرى
41
بزرگ زنان صدر اسلام (فارسى)
فرستاد و از ايشان دعوت كرد كه در آن جمع حاضر شود . عالم يهودى ، علامتى را بر كتف حضرت مشاهده كرد و گفت : به خدا قسم ، اين « خاتم نبوّت » است . خديجه گفت : اگر عموهايش بدانند كه تو بدن او را تفتيش كرده اى ، تو را تنبيه خواهند كرد ؛ چون آنها از علماى يهود نسبت به جان او بيمناكند . يهودى گفت : چه كسى قادر است نسبت به او بدى كند ؟ به حقِ كليم خدا ، او پيامبر آخر الزّمان است . پس خوشا به حال كسى كه اين بزرگوار ، همسر او باشد كه چنين زوجهاى ، همانا به شرف دنيا و آخرت نايل شده است . از همين جا خديجه محبت رسول خدا صلى الله عليه و آله را به دل گرفت . « 1 » با گذشت زمان ، عشق و علاقهء خديجه نسبت به پيامبر زيادتر مى شد ؛ چه او هر روز ، شاهد كمالات وجودى و صفات نيكوى آن حضرت بود ، تا اينكه با خبر شد كه ابوطالب قصد دارد حضرت محمد صلى الله عليه و آله را به سفر تجارتى بفرستد ، از اين رو زودتر پيشنهاد داد كه رسول خدا با اموال او به تجارت شام برود و دو برابر سودى را كه به ديگران مىپردازد ، به پيامبر بپردازد . پيامبر نيز پذيرفت و خديجه غلام خود ، « مَيْسَرَه » را به خدمت آن حضرت گماشت . پس از مراجعت از شام ، ميسره تمام رويدادهاى عجيب و كرامات پيامبر در طول مسير را كه حاكى از قدر و منزلت آن حضرت بود ، براى بانويش تعريف كرد و در آخر ، پيام « راهب نصرانى » را به او رساند كه به ميسره گفته بود :
--> ( 1 ) - بحار الانوار ، ج 16 ، ص 20 ، با دخل و تصرف .