سيد محمد حسينى شاهرودى
89
فاطمه (س) حامى ولايت (فارسى)
طبق قرار قبلى ، قنفذ و دار و دستهاش كه از رجّالههاى مدينه بودند ، به درِ خانهء على عليه السلام آمدند . قُنفذ كوبهء در را به صدا درآورد . فاطمه عليها السلام به پشت در آمد . او اجازهء ورود خواست ولى حضرت زهرا عليها السلام رخصت نداد . قُنفذ فرياد زد : اى على ! خليفهء پيامبر تو را مىخواهد ! على عليه السلام فرمود : چه زود به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دروغ بستيد ! اين سخن را به ابوبكر رساندند و او سخت لرزيد ولى عمر از ابوبكر خواست تا دوباره قنفذ پيام را تكرار كند و او را براى بيعت دعوت نمايد . ابوبكر با تشجيع و تحريك عمر ، قُنفذ را فرمان داد تا ديگر بار پيامش را به على عليه السلام برساند . قنفذ نيز رفت و با صداى بلند گفت : اى على ! خليفهء پيامبر تو را براى بيعت احضار كرده است ! على عليه السلام فرمود : سبحانالله ! ابو بكر مدّعى احراز مقامى است كه در شأن او نيست ! رد و بدل شدن گفتگو و جوابهاى متقن على عليه السلام سبب ايجاد ولوله در ميان جمعيت شده بود و مطالب فراموش شدهاى را به ذهن آن نامردمان متبادر مىكرد . عمر ديد اگر كار بدين روال ادامه يابد ، وضع دگرگون خواهد شد ؛ از اين رو خود وارد صحنه شد و فرياد زد : بيرون آييد ! و گرنه خانه را به آتش خواهم كشيد . فاطمه عليها السلام پرسيد : مگر چه شده است ؟ - على و عباس و بنىهاشم بايد به مسجد آمده با خليفه بيعت كنند ! - كدام خليفه ؟ امام مسلمانان هماكنون درون خانه نشسته است . - از اين لحظه امام مسلمانان ابوبكر است كه مردم با او در سقيفهء بنىساعده بيعت كردند .