پژوهشكده تحقيقات اسلامى
33
سرداران صدر اسلام (فارسى)
معاويه گفت : چنين مكن كه مى ترسم نتوانى از عهدهء او برآيى و باعث شوى فضايلى را اظهار كند كه دوست نداريم ، بشنويم . عبداللّه وارد شد ، و معاويه از روى سياست ، اظهار خوشبختى كرد و او را نزديك خود خواند و با وى گرم گرفت ولى عمرو عاص نتوانست خوددارى كند و رو به يكى از مجلسيان كرد و سر صحبت را گشود و شروع كرد به عيب جويى از امير مؤمنان و با صداى بلند نسبت هاى زشت و ناپسندى به امام داد و بى شرمى را از حد گذراند . در اين لحظه رنگ عبداللّه بر افراشته شد و از خشم لرزه اى بر اندامش افتاد به حدى كه تمام بدنش لرزيد . و به عنوان اعتراض بپاخاست . عمروعاص كه او را خشمگين ديد و گفت : « هان عبداللّه چه خبر است ؟ » عبداللّه گفت : « ساكت باش اى بى مادر » و سپس اين شعر را خواند : « حلم و بردبارى زبان مردم رابر رويم گشوده است . و خيال مى كنند نمىفهمم . » « 1 » سپس آستين ها را بالا زد و گفت : « اى معاويه تاكى خشم تو را در دل نگهداريم و بربديها و زشتى هايت صبر كنيم ، گفتار زشت را بشنويم و بى ادبى تو را ببينيم و اخلاق ناستودهات را شاهد باشيم . مادرت به عزايت بنشيند آيا آداب مجالست تو ، همنشينت را از دشنام و ناسزا باز نمى دارد ، اگر چنين است معلوم مىشود دين در نظرت موقعيتى ندارد تا تو را از كردار زشت باز دارد . آگاه باش به خدا سوگند اگر عاطفهء خويشاوندى در تو بود و يا به سهم خود از
--> ( 1 ) . اظُنُّ الحِلْمَ دَلّ عَلى قَومى ، وَ قَدْ يَسْتَجْهِلُ الْرَّجُلُ الْحَليمُ .