پژوهشكده تحقيقات اسلامى
49
سرداران صدر اسلام (فارسى)
سرگذاشته است . گفت : آيا طلحه و مشكلاتى راكه در احد تحمّل كرد به ياد ندارى ؟ گفتم : من هيچ كس را مانند على عليهالسّلام در تحمّل سختيها نمىشناسم . گفت : تو چنين مىگويى و حال اين كه دربارهء على چيزهاى زيادى براى گفتن دارم . گفتم : خدا را خدارا ازخون مسلمانها . گفت : كدامين خون مسلمانها ! جز اين كه على خود و يارانش را به كشتن خواهد داد ؟ ابن عباس گويد : من لبخند زدم . عايشه گفت : از چه مىخندى ؟ گفتم : به خدا سوگند ، مردمى آگاه همراه او هستند كه جانشان را فداى اومىكنند . گفت : حسبناالله و نعم الوكيل ( خداوند براى ما كافى وا و بهترين وكيل است ) . ابن عباس گويد : على عليه السلام به من سفارش كرده بود كه با زبير ملاقات و گفتگو كنم ، بدون اينكه پسرش ( عبدالله ) حاضر باشد . يكى دوبار رفتم امّا پسرش نزد او بود . وقتى زبير را تنها يافتم ، براوداخل شدم . زبير به غلام خود كه « شرحس » نام داشت دستور داد بيرون بنشيند و از داخل شدن مردم جلوگيرى كند . من شروع به سخن كردم . زبير درجواب گفت : در برابر اعتراض مخالفانتان سركشى كرديد ، به خدا سوگند پايان كا ر پسر عمّت را خواهى ديد . دانستم او خشمگين است ، با او به نرمى و آرامش سخن گفتم ، گاهى ملايم مىشد و گاهى بر مىآشفت . وقتى « شرحس » اين سخنان را ازما شنيد ، پيكى نزد عبدالله بن زبير كه درآن زمان نزد طلحه بود فرستاد واو را طلبيد . اونيز شتابان خود را به مارساند و برما داخل شد و گفت : اى ابن عباس ، مسايل فرعى را رها كن ، جدايى ما و