پژوهشكده تحقيقات اسلامى
38
سرداران صدر اسلام (فارسى)
وقتى به مدينه بازگشتم مردم با على عليه السلام بيعت كرده بودند . به درخانهاش نزد او رفتم ومغيرة بن شعبه راديدم كه تنها نزد آن حضرت نشسته . من منتظر ماندم تا او بيرون رفت ، آنگاه وارد شدم وپرسيدم : مغيره چه مىگفت ؟ فرمود : پيش از اين يك بار مىگفت : « فرمانهاى حكومتى عبدالله بن عامر و معاويه و همهء عمّال و كارگزاران عثمان را بفرست ، و آنها را بركارهايشان تثبيت كن تامردم بيعت كنند ، زيرا آنها شهرها را مطيع و مردم رارام خواهندكرد . » آن روز سخنش را نپذيرفتم وگفتم : به خدا سوگند ، اگر پاسى از روز حكومت در دست من باشد نظر خود رابه اجرا مىگذارم ، وهرگز اينهاو مانند اينها راامارت وفرمانروايى نخواهم داد . آن روز مغيره از نزد من رفت ، درحالى كه مى دانستم كه او مرا براشتباه مىدانست ولى اكنون دوباره نزد من برگشته وگفت : « من نخستين بار مسايلى راگفتم و تو مخالفت كردى ، پس از آن فكر ديگرى به نظرم رسيد ، كه تو نظر خودت رادربارهء كارگزاران عثمان به انجام رسانى ، آنان رابركنار كن ، و از آنان كه مورد اعتماد تو هستند كمك بگير ، خداوند پشتيبان توست ، و آنها قدرتشان سست تراز گذشته است . » به على عليه السلام عرض كردم : باراول مغيره نيّت خيرخواهى داشته ، ولى باردوّم نيرنگ بكاربرده . على عليه السلام پرسيد : چگونه قصد خيرخواهى داشته ؟ گفتم زيرا تو مىدانى كه معاويه وياران او اهل دنياهستند ، و چون بر جاى بمانند اهميت ندهند كه خلافت وامارت در دست كيست ، ولى چون بر كنارشان سازى مىگويند : بدون شورى و مشورت بركرسى خلافت نشسته و عثمان راكشته است ، و مردم شام