پژوهشكده تحقيقات اسلامى
34
سرداران صدر اسلام (فارسى)
به او گفتم : « بنابراين حقّ پايمال شدهء او رابه وى برگردان » او دستش را از دستم كشيد ، مقدارى از من گذشت ، آنگاه ايستادوبه من گفت : اى پسر عباس گمان من اين است كه آنچه موجب شد مردم يار تو را ناديده بگيرند ، اين بودكه آنها او راكم سن و سال يافتند پيش خود گفتم : اين سخن از گفتهء اول او نيز نادرست تر است ، پس به او گفتم : به خدا سوگند ، خدا او راكم سن و سال نيافت ، آنگاه كه وى را مأمور كرد تا سورهء برائت را از ابوبكر بگيرد . « 1 » مشورت عمر با ابن عباس روزى ابن عباس نزد عمر بود . عمر چنان نفس عميقى كشيد كه ابن عباس مىگويد گمان كردم كه دندههايش از هم باز شد . به او گفتم : چيزى تو رابه اين گونه آه كشيدن وا نمى دارد مگر نگرانى بسيارشديد . گفت : آرى به خدا سوگند ، اى پسر عباس ، من در اين انديشهام كه پس از خود امر خلافت را به چه كسى واگذارم . آنگاه گفت : شايد تو يار خود على عليه السلام راشايستهء اين مقام بدانى ؟ گفتم : مگر او چه كم وكاستى دارد ، با آنهمه دانش وجهاد وسابقه و خويشاوندى با پيامبر ( ص ) ؟ عمر گفت : راست گفتى ، ولى او مردى شوخ طبع است . ابن عباس گويد : عمر در پايان رو به من كرد وگفت : بى شك شايستهترين افراد براى اينكه امّت را بروفق كتاب خداوسنّت پيامبرصلى اللّه عليه وآله وادارد
--> ( 1 ) - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 6 ، ص 45 .