پژوهشكده تحقيقات اسلامى
41
سرداران صدر اسلام (فارسى)
حضرت فرمود : مرا نيز مىشناسى ؛ اكنون به ميل خويش ، مىتوانى همراه پدرت به خانواده و قبيلهء خود به روى ، يا پيش من بمانى . در اين لحظه پدر زيد با اصرار از او خواست به قبيله و خانوادهاش ملحق شود . امّا زيد گفت : من از محمّد صلىاللّه عليه وآله جدا نمى شوم . و هيچ كس را بر او مقدّم نمىدانم . حارثه گفت : واى برتو ! بندگى و بردگى را برآزادى و خانواده خود ترجيحمىدهى ؟ زيد گفت : آرى ، آنچه من از اين مرد ديدهام بر همه كس ترجيح دارد . پدر او را تهديد به بيزارى و طرد از خود كرد ، تا شايد زيد جوان ، دست از محمّد ( ص ) بردارد و به خانواده اش بازگردد . امّا زيد كه گمشدهء خود رايافته بود ، درخواست پدر را نپذيرفت وگفت : من از او جدا نخواهم شد . در اين هنگام حارثه روبه اطرافيان و سران عرب كرد و گفت : اى مردم قريش ! شاهد باشيد كه زيد فرزند من نيست . پيامبر ( ص ) كه چنين ديد دست زيد را گرفت و به كنار كعبه برد و در اجتماع قريش چنين اعلام كرد : اى مردم ! شاهد باشيد كه زيد فرزند من است او از من ارث مى برد و من از او . بنابه نقلى چون پدر زيد از علاقهء رسول خدا به او آگاه گرديد ، خوشحال شده و به موطن خود بازگشت . « 1 » بدين ترتيب ، زندگانى پر فراز و نشيب زيد ، بازندگانى رهبر اسلام پيوند خورد و زيد از آن روز به بعد مكّه به نام « زيد بن محمّد » ( پسر خوانده محمد ) نام گرفت ،
--> ( 1 ) . اصابه ، ج 1 ، ص 563 ؛ پيغمبر و ياران ، ج 3 ، ص 89 .