پژوهشكده تحقيقات اسلامى

22

سرداران صدر اسلام (فارسى)

نمايد ، و يا لااقل او را از مخالفت نمودن باجنگ باز دارد ، از آنجا كه ابوموسى نظر به كج فهمىاى كه داشت نظر موافقى نسبت به اميرمؤمنان عليه‌السّلام و حكومت او نشان نمىداد ، و در فرصتهاى مناسب سعى در اخلالگرى ، و ضربه زدن و سرد كردن مردم از حضور در جبهه و يارى كردن امير مؤمنان عليه‌السّلام مىنمود . آن حضرت جهت آگاه نمودن ابوموسى و بسيج نيروهاى كوفه براى نخستين بار هاشم مرقال را بهمراه پيامى به كوفه ارسال داشت . متن پيام آن حضرت از اينقرار است : « از بندهء خدا اميرمؤمنان به عبدالله بن قيس ( ابوموسى اشعرى ) ، اينك هاشم را به سوى شما گسيل داشتم ، تا نيروهاى كوفه را بسيج نموده و به سوى گروهى كه بيعت مرا شكستند و شيعيانم را كشتند و اين فاجعهء عظيم را در اسلام پديد آوردند حركت كنند ، پس هنگامى كه نمايندهء من ( هاشم ) از راه رسيد ، فوراً نيروهاى كوفه را به همراه وى اعزام كن ، و بدان كه من تو را در مقام استاندارى كوفه معين نكرده‌ام ، مگر براى اينكه در حل مشكلات ، يكى از يارانم باشى . » چون هاشم وارد كوفه شد ، ابوموسى را طلبيد ، و از او خواست تا به مضمون نامه عمل كند . ولى او ازاين كار سر باز زد و از پيروى على ( ع ) سر پيچى كرد و هاشم را تهديد به مرگ و زندان نمود . هاشم پس ازمشاهدهء موضع منفى ابوموسى ، طى نامه‌اى جريان را به آن حضرت چنين گزارش داد : « . . . او امتناع و عصيان كرد ، و از علاقه و عشق به تو و حكومت تو بسيار به دور است ، من او را فردى بدخواه و كينه توز يافتم ، او مرا به زندان و اعدام تهديد كرد . » هنگامى كه نامهء هاشم توسط شخصى بنام مَحْل بن خليفه تقديم آن حضرت