محمد الريشهري

331

حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى)

اى پسر مسعود ! اسلام ، غريبانه آغاز شد و به همان سان ، غريبانه باز خواهد گشت . پس خوشا به سرانجامِ غريبان ! از فرزندان شما ، هر كه آن روزگار را در يابد [ ، خطاب من به او اين است ] : بديشان سلام ندهيد ، جنازه‌هاشان را تشييع نكنيد ، از بيمارانشان عيادت ننماييد ، كه آنان گرچه خود را با شما هم‌سنّت و هم‌آوا جلوه مىدهند ، رفتارشان همانند شما نيست . پس آنان مسلمان‌گونه نمىميرند و نه آنها از من‌اند و نه من از آنهايم . اى پسر مسعود ! نعمت دنيا و خوردن و شيرينى و سرد و گرم و نرم و گواراى آن را رها كن و خود را از آن ، باز دار ؛ زيرا درباره همه آنها از تو سؤال خواهد شد . خداى متعال فرموده است : " سپس ، هر آينه در آن روز ، درباره نعمت‌ها از شما سؤال خواهد شد " . 10631 . الزهد ، ابن حنبل به نقل از يزيد بن عبد اللّه بن قسيط : معجون بادامى نزد پيامبر صلى اللّه عليه و آله آورده شد . چون آن را به هم زدند ، فرمود : " اين چيست ؟ " . گفتند : معجون بادام . فرمود : " آن را از من دور كنيد ، كه نوشيدنى نازپروردگان است " . 10632 . سنن أبى داوود به نقل از انس : پيامبر خدا بيرون آمد . گنبدى بلند ديد . فرمود : " اين چيست ؟ " . يارانش گفتند : اين ، از آنِ فلان مرد از انصار است . پيامبر صلى اللّه عليه و آله سكوت كرد و خود را نگاه داشت ، تا آن گاه كه صاحب آن گنبد ، نزد وى آمد و در ميان مردم ، به ايشان سلام داد . پيامبر صلى اللّه عليه و آله از او روى گرداند و اين كار را چند بار انجام داد ، چندان كه آن مرد ، خشم و روىگردانى ايشان را دريافت . پس ، از اين حال به ياران ايشان گِله بُرد و گفت : به خدا سوگند ، من ، اين رفتار پيامبر خدا را نمىپسندم . گفتند : ايشان بيرون آمد و گنبدت را ديد . مرد به سوى گنبد خويش باز گشت و آن را ويران كرد ، چندان كه با خاك يكسانش نمود . ديگر بار ، روزى پيامبر خدا بيرون آمد و آن را نديد . فرمود : " آن گنبد چه شد ؟ " .