محمد الريشهري

299

حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى)

سِرور آنان ، چون اين كلام را شنيد ، بيمناك و بس هراسان بر نشست و به يارانش گفت : با وى به نرمى سخن برانيد و به وى بگوييد : خدايت بركت دهد ! شايد به دنبال كسى جز سَرور ما هستى ! گفت : " نه ! " . سپس بر وى وارد شد و به او گفت : " برخيز و هر چه خواهى ، وصيّت كن ، كه من پيش از بيرون شدن ، جانت را مىستانم " . خانواده‌اش بانگ برآورده ، گريستند . مرد گفت : صندوق‌ها را بگشاييد و هر چه زر و سيم در آن است ، فهرست كنيد . آن گاه ، آن مرد به مال خود روى كرد و آن را دشنام داده ، گفت : خدايت لعنت كند ! ياد پروردگارم را از خاطرم بُردى و از كار آخرت ، غافلم كردى ، چندان كه مرا در كار خدا به سركشى وا داشتى . سپس خداى متعال ، آن مال را به سخن در آورد . مال گفت : چرا مرا دشنام مىدهى ، حال آن كه تو از من نكوهيده‌تر هستى ؟ آيا تو در چشم مردم ، كوچك نبودى و چون اثر مرا در تو ديدند ، گرامىات نداشتند ؟ آيا در محضر شاهان و بزرگان ، همراه شايستگان ، حضور نيافتى و پيش از ايشان وارد نشدى ؟ آيا دختران شاهان و بزرگان را به همسرى نگرفتى ، حال آن كه شايستگان هم خواستگار آنان بودند ؛ امّا تو پذيرفته شدى و ايشان پذيرفته نگشتند ؟ اگر مرا در راه خيرها صرف مىكردى ، تو را باز نمىداشتم و اگر در راه خدا مصرفم مىنمودى ، تو را نكوهش نمىكردم . پس چرا به من دشنام مىدهى ، حال آن كه تو از من نكوهيده‌ترى ؟ من و تو از خاك آفريده شديم ؛ و اينك من ، همان خاك پاكم و تو به گناه من آلوده‌اى . مال به صاحب خويش ، چنين مىگويد . 10599 . الكافى به نقل از ابو بصير : از امام باقر عليه السلام شنيدم كه فرمود : " در روزگار پيامبر صلى اللّه عليه و آله ، مؤمن فقيرى بود كه از اهل صُفّه و بسيار نيازمند بود و همواره ، در اوقات نماز ، با ايشان همراهى مىكرد و هيچ وقتى را از دست نمىداد . پيامبر خدا به وى مهر مىورزيد و مراقب نيازمندى و غربتش بود و به او مىفرمود : " اى سعد ! اگر مالى به من برسد ، تو را بىنياز خواهم كرد " . اين مدّت بر پيامبر خدا طولانى گشت و اندوه ايشان براى سعد ، شدّت گرفت . خداى سبحان ، از اندوه او براى سعد ، آگاه شد . پس جبرئيل عليه السلام را با دو درهم بر وى نازل فرمود . او گفت : اى محمّد ! خداوند ، اندوهت را براى سعد دريافت . آيا مىخواهى وى را توانگر كنى ؟ فرمود : " آرى " . گفت : اين دو درهم را به او بخش و فرمانش ده كه با آن دو ، تجارت كند . پيامبر خدا ، آن دو درهم را گرفت و براى نماز ظهر ، بيرون شد ، و سعد بر آستانه خانه پيامبر خدا انتظار ايشان را مىكشيد . چون پيامبر خدا او را ديد ، فرمود : " اى سعد ! آيا با تجارت ، نيك آشنايى ؟ " .