محمد الريشهري

23

حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى)

خنديد . گفته شد : اى پيامبر خدا ! از چه مىخندى ؟ فرمود : " از مردمى خنده‌ام گرفت كه بسته در بند ، از خاور زمين آورده مىشوند و با زور به سوى بهشت ، كشانده مىشوند " . 9163 . صحيح مسلم به نقل از بَراء : در جنگ احزاب ، پيامبر خدا به همراه ما خاك مىكشيد و در حالى كه گَرد و غبار ، سفيدى شكم ايشان را پوشانده بود ، مىفرمود : به خدا سوگند ، اگر تو نبودى ، ما هدايت نمىشديم و زكات نمىداديم و نماز نمىخوانديم . پس بر ما آرامش فرو فرست همانا آنان ( مشركان ) از ما سر پيچيدند " . گاهى هم مىفرمود : " همانا اين جماعت ، از ما سرپيچى كردند آن گاه كه خواهان فتنه و گم‌راهى شدند ، ما امتناع كرديم " . پيامبر صلى اللّه عليه و آله اين اشعار را با صداى بلند مىخواند . 9164 . كنز العمّال به نقل از يزيد بن اصَم : چون خداوند ، احزاب را درهم شكست و پيامبر صلى اللّه عليه و آله به خانه‌اش برگشت و شروع به شستن سر و صورت خود كرد ، جبرئيل عليه السلام نزد ايشان آمد و گفت : خدا از تو درگذرد ! سلاح به زمين گذاشته‌اى ، در حالى كه فرشتگان آسمان ، هنوز آن را به زمين نگذاشته‌اند ؟ در محلّ دژ بنى قريظه نزد ما بيا . پس ، پيامبر خدا ندا داد و كنار دژ به آنان پيوست .