محمد الريشهري
85
حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى)
را عامل اين حوادث مىدانستند ] و خشم خود را نسبت به او ابراز كرده ، يكديگر را عليه ايشان ، تشويق مىكردند ، تا آن كه آنان ، براى بار دوم نزد ابو طالب آمدند و به او گفتند : اى ابو طالب ! تو نزد ما از نظر سن ، شرافت و مقام ، محترمى و ما پيش از اين ، از تو خواستيم كه مانع برادرزادهات شوى ؛ امّا تو مانع او نشدى و سوگند به خدا ، ما ديگر دشنام دادن به پدرانمان ، سفيه دانستن عقلهايمان و نكوهش خدايانمان را تحمّل نمىكنيم ، مگر آن كه او را باز دارى ، يا آن كه او و تو را به كارزار مىكشانيم تا در نهايت ، يك گروه نابود شود . . . . هنگامى كه قريشْ اين سخنان را به ابوطالب گفتند ، ابو طالب ، در پىِ پيامبر خدا فرستاد و به او گفت : اى برادرزاده ! قومت به نزد من آمدند و به من ، چنين و چنان گفتند . . . . پيامبر خدا به ايشان فرمود : " اى عمو ! به خدا سوگند ، اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند تا اين كار را رها كنم ، تا بدانجا كه يا خداوند ، اين دين را پيروز كند و يا من در اين راه كشته شوم ، رهايش نخواهم كرد " . آن گاه ، اشكهاى پيامبر خدا جارى شد و گريست . سپس از جا برخاست . هنگامى كه خواست برود ، ابو طالب صدايش كرد و گفت : اى برادرزاده ! پيش آى . پيامبر خدا به طرف او آمد . آن گاه گفت : برادرزادهام ! برو و هرچه دوست دارى ، بگو كه به خدا سوگند ، هرگز تو را به هيچ چيز ، تسليم نخواهم كرد . 5007 . پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله : هيچ كس بدان گونه كه من در راه خدا آزار شدهام ، آزار نديده است . 5008 . پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله : من ، به قدرى در راه خدا ترسانده شدم كه هيچ كس ، چنان ترسانده نشده بود و در راه خدا آزارى ديدم كه هيچ كس نديده بود و گاهى بر من ، سى شب و روز مىگذشت ، در حالى كه من و بلال ، خوراكى كه يك نفر بخورد ، جز آن مقدار اندك كه بلال زير بغل خود پنهان مىساخت [ و مىآورد ] ، نداشتيم . 5009 . الطبقات الكبرى به نقل از اسماعيل بن عيّاش : پيامبر خدا ، بر مشكلات مردم ، از همه بردبارتر بود .