محمد الريشهري

507

حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى)

شدن " و مانند آن به كار مىرود . دليل اين گونه كاربردها آن است كه انسان ، هر گاه دور شود يا به سفر برود يا مدفون گردد ، از ديده‌ها پوشيده مىشود . بنا بر اين ، غايب ، بر موجودى دلالت مىكند كه از ديده‌ها و حواس ، پوشيده است . « 1 » غائب ، در قرآن و حديث در قرآن كريم ، صفت " غائب " به خدا نسبت داده نشده است ؛ بلكه حتّى در آيه‌اى ، غايب بودن ، از خدا نفى شده است ؛ امّا در احاديث ، اين صفت بر خدا اطلاق شده است . براى مثال ، در احاديث آمده : " ناپيدا از حواس . . . ، پنهان از دريافت ديده‌ها و تماس ( جستجوى ) حواس " و " ناپيدايى كه انديشه‌ها او را در نمىيابند " . با وجود اين ، در برخى احاديث آمده : " و خداى متعال ، پنهان نيست " . حتّى در حديثى ، دليل غايب نبودن خدا به اين صورت ذكر شده است : " چگونه غايب باشد كسى كه بر آفريده‌هاى خود ، شاهد و از رگ گردن به ايشان نزديك‌تر است ؛ [ همو كه ] گفتار ايشان را مىشنود و پيكرهايشان را مىبيند و رازهايشان را مىداند ؟ " . در جمع بين اين احاديث ، مىتوان گفت : احاديثى كه خدا را به غايب بودن وصف كرده‌اند ، بيانگر غايب بودن او از ديدگان و حواس انسان‌اند ، و احاديثى كه غايب بودن خداى سبحان را نفى مىكنند ، غيبت مطلق خدا را نفى مىكنند و در مقام اثبات حضور خدا و شاهد بودن خدا و اثبات ارتباط ميان او و انسان هستند . به ديگر سخن ، غايب بودن خدا از جهتى است و شاهد بودن او از جهتى ديگر ، و نبايد هيچ يك از اين دو جهت را به گونه‌اى مطلق تفسير كرد كه جايى براى ديگرى نمانَد . از همين روست كه در احاديث مرتبط ، صفت " غايب " ، يا با قيد ذكر شده است ؛ مانند : " الغائب عن الحواس ؛ ناپيدا از حواس " و يا همراه با صفت " شاهد " و اوصاف همسان ياد شده است ، مانند : " الغائب الشاهد ؛ ناپيداى شاهد " و " غائب غير مفقود ؛ غايبِ از بين نرفته " .

--> ( 1 ) بنا بر اين ، در برابر صفت " غائب " ، واژگانى مانند " ناپيدا " و در مواردى " پنهان " و " پوشيده " مناسب است .