حكيم ابوالقاسم فردوسى

69

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

بزرگان ، دانندگان و خردوران را پيش خويش خواند . چون همه آمدند نخست يزدان پاك را نيايش كرد و گُردان گُردان سخن به اين جا كشاند كه ايزد دانا جهان را فزايش ز جفت آفريد * كه از يك فزونى نيايد پديد اين گوياى حال من است ، از آن كه دلم سخت در گرو مهر رودابه شده است و نمىدانم كه راى پدرم سام و منوچهر در بارهء اين پيوند چيست . شما موبدان و فرزانگان بگوييد تدبير اين كار چيست . آنها جواب دادند مهراب پدر رودابه مردى سبك مايه نيست گرد و بزرگ و با نام و ننگ است اما نژاد از ضحاك بيدادگر دارد . شايد كه بدين سبب سپهبد منوچهر به اين پيوند رضا ندهد . هوشمندى و خرد و دانش و آخر انديشى دستان از ما بيشتر است ، و خود داند چه كند اما اگر نامه‌اى نزديك شاه فرستد و راى او را بنگرد سزاوارتر و نيكوتر است . زال اين راى را پسنديد و نامه نوشتن زال نزد سام و نمودن چگونگى كار يكى نامه فرمود نزديك سام * سراسر نويد و درود و خرام نخست بر يزدان پاك آفرين خواند . سپس بر پدرش درود فرستاد و آن گاه نوشت : از ساعتى كه از مادر زادم ستمها و رنجها بر من رسيد . در حالى كه پدرم در ناز و فراخى نعمت به سر مىبرد مرا كه كودكى شيرخوار بودم به كوه افگند . سيمرغ بر من مهر آورد ، در پناه خود گرفت و از شكارى كه براى بچه‌هاى خود مىآورد پرورش مىداد . پوستم از تابش حرارت خورشيد و باد مىسوخت ، و گرد و خاك چشمانم را ناآرام مىكرد . پدرم بر اورنگ خسروى جاى داشت ، و جايگاه من آشيانهء سيمرغ بود . اكنون پس از شكيبايى بر آن رنجها مرا كارى افتاده است سخت دشوارتر از آن همه محنتها . مگر پدر به مهر و مدارا دستگيرى كند . چنان به عشق دختر مهراب گرفتار آمده‌ام كه ستاره شب تيره يار من است * من آنم كه دريا كنار من است