حكيم ابوالقاسم فردوسى
654
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
گوى ديد بر سان سرو بلند * نشسته بر آن سنگ چون مستمند يكى افسرى خسروى بر سرش * درفشان ز ديباى چينى برش به پيكر يكى كفش زرين به پاى * ز خوشاب و زر آستين قباى خسرو آسيابان به ديدن او خيره شد و گفت : اى دلير خورشيد چهر ، چه رفته است كه به اين آسيا در افتادى و به نشستن در اين جايگه كه زمينش پوشيده از خاك و خاشاك است سر فرود آوردى ؟ شاه گفت يكى از سپاهيان ايرانم كه از تورانيان گريختهام و به اين جا افتادهام . خسروِ آسيابان گفت : من تيره بختى بينوا و شوريده حالم و خورشى در خور ميهمان بزرگى چون تو ندارم . اگر به نان كشكين و ترهء جويبار خرسندى بياورم . شاه كه از سه روز پيش چيزى نخورده بود گفت : آنچه دارى بيار . آسيابان نان كشكين و تره آورد . آن گاه به فرمان شاه به جستجوى برسم رفت تا شهريار به پرستش يزدان پاك و خواندن دعا بپردازد . كشتهشدن يزدگردبه دست خسرو آسيابان از روى ديگر ماهوى سورى كه در جستجوى شهريار مىگشت و ناآرام بود از درآمدن شهريار به آسيا آگاه شد به آسيابان گفت : زود سر او را از تن جدا كن و گرنه بىدرنگ سرت را از تن دور مىكنم . مهترانى كه نزد ماهو بودند از اين فرمان به خشم آمدند . رادوى ، موبد كه فرزانهاى آزاد خوى و پاكيزه گهر بود به ماهوى گفت اى بدانديش مرد * چرا ديو چشم ترا تيره كرد نگر تا چه گويى بپرهيز از اين * مشو بدگمان با جهان آفرين هرمزد خراد كه دينورى يزدان پرست بود نيز به ماهوى گفت : اى ستمگارِ تاريك بختِ آتش نهاد ، چرا به خيره از راه يزدان پاك روى بر مىتابى ؟ بر توانايى خود مناز كه روزگار زود و آسان بر تو مىآشوبد ، و در روز شمار نشستت در آتش خواهد بود . مهرنوش نيز بر او به تندى و تلخى برآشفت و گفت : اى بدنژاد ،