حكيم ابوالقاسم فردوسى

648

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

مىشود ، و مردمان نژاده و هنرمند خوار مىگردند . پدر بر پسر نامهربان مىشود و پسر بدخواه و بدانديش پدر مىگردد . در آن روزگاران سياه نشانى از وفا نمىيابى . از بهم آميختگى و پيوند ايرانيان و تركان و تازيان نژادى پديد مىآيد نه ترك ، نه تازى و نه ايرانى همه چيز و همه جا را فساد و تباهى فرا مىگيرد . خداوندان گنج آنچه دارند از بيم دستبرد جفا پيشگان فرومايه و دزدان پنهان مىكنند . تقدير بد اين است كه مردمان از رامش و آسايشى كه در زمان بهرام گور و ديگر شهرياران بلند آوازهء ايران بهره مىگرفته‌اند از اين پس به خواب هم نبينند . پس از اين نصيب آزاد مردمان ايران جز رنج و شوربختى و حسرت چيزى نخواهد بود . همه گرفتار بينوايى و درماندگى مىگردند پوششى جز گليم و خورشى جز كشك نمىيابند مهاجمان تاريك دل ناسزاوار از پى سود خود بر نژاده مردمان و گرانمايگان بيداد و ستم مىكنند و دين را بهانه مىآورند . مردم بهاران و گلگشت را از ياد مىبرند و آزادگان و فرزانگان را پايگاه نمىماند . روزگار ساسانيان تيره مىگردد . پيش از اين پيكانم از آهن مىگذشت و اكنون از سيه‌روزى و بد اخترى كه ما راست تيرم بر بدنهاى برهنهء مهاجمان بىفرهنگ كارگر نمىشود . دليرانى كه در قادسيه با منند بر اين باورند كه از تيغ و تير ايشان زمين به خون تازيان رنگين مىگردد . آنان از سرد مهرى سپهر ناآگاهند و نمىدانند هنگامى كه روزگار سر بلندى و بهروزى و گردن فرازى تخمه‌اى به پايان رسيده باشد رنج و كوشش آن دودمان را پاينده نمىدارد . ترا اى برادر تن آباد باد * دل ِ شاه ايران به تو شاد باد كه اين قادسى گورگاه من است * كفن جوشن و خون كلاه من است چنين است راز سپهر بلند * تو دل را به درد من اندر مبند دو ديده ز شاه جهان برمدار * فدا كن تن خويش در كارزار