حكيم ابوالقاسم فردوسى
639
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
خويش را انجمن كرد و گفت : مگوييد يك سر جز از راستى * نيايد ز دانندگان كاستى كه زان پس كه من نزد خسرو شدم * به مشكوى زرين او نو شدم سر بانوان بودم و فرّ شاه * از آن پس چه پيدا شد از من گناه ؟ همهء آنان گفتند : اى نامور بانوى بانوان ، به يزدان كه هيچ نامحرم روى و موى ترا نديده و آوازت به گوش كسى نرسيده است . كدام بدگوهر فرومايه ترا چنين گفته است ؟ شيرين به اندوه گفت : شيرو ، اين پدر كشِ بد آيين مرا تنبل و فسونگر و پرهيز شكن و نامستور خوانده است ، و از بيم آنكه پس از مرگم زبان به بدگويى من بگشايد اين سخن با شما گفتم . سپس شيروى به شيرين پيغام فرستاد كه آرزوى ديگرت چيست ؟ شيرين جواب داد : ديگر آرزويم اين است كه در دخمهء خسرو را بگشايى تا يك بار ديگر رويش را ببينم . شيروى نگهبان دخمه را فرمود در آن را به روى شيرين بگشايد . شيرين چون به دخمه راه يافت چهره به چهر خسرو نهاد . موى كَند و خون گريست و گذشته سخنها بر او ياد كرد . آن گاه از سرِ درد زهر جان شكارى كه آورده بود خورد ، و همان جا جان سپرد . بر اين بسى روزگار نگذشت كه شيروى را نيز به زهر كشتند . به شومى بزاد و بشومى بمرد * همان تخت شاهى پسر را سپرد