حكيم ابوالقاسم فردوسى

636

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

است كه دل در اين گيتى فريبكارِ افسونگر بندَد و نعمت و جاهِ او را به چيزى شمرد . چون روز شمار آيد در سرا عدل و داوريگاه يزدان پاك آنچه از خود و تو در دل دارم بگويم . شيرويه پيوسته در انديشهء كشتن پدر بود از آنكه بيم داشت بزرگان و موبدان و سران سپاه بار دگر به خسرو بگروند و او را از تخت شاهى به زير اندازند . اما هيچ كس در اين كار با او همداستان نبود ، و زهره نداشت كه خون چنان پادشاهى بريزد . سرانجام مهر هرمزد فرومايه مردى تن و پا برهنه و گرسنه ، كه دو چشم كبود و رخسارهء زرد داشت و سخت زشت روى و آهومند بود آمادهء اين كار شد . زاد فرخ كيسه‌اى زر و خنجرى به او داد . چون خسرو آن تيره جان بزه‌مند را برابر خويش ديد دانست كه روز عمرش به شبانگاه رسيده است . از گناهان خويش توبه كرد و چادرى نو به سر در كشيد . مهر هرمزد با خنجر سبك جگر گاه شاه را دريد . شد آن پادشاهى و چندان سپاه * بزرگى و مردى و آن دستگاه شيون باربد بر خسرو چون باربد از كشته شدن خسرو آگاه شد خسته دل و گريان از جهرم سوى تيسفون آمد . به دخمهء او رفت شيون كرد جامه دريد ، خون گريست ، و به درد گفت : اى شهريارِ بزرگ : كجات آن بزرگى و آن دستگاه ؟ * كجات آن همه فرّ و تخت و كلاه ؟ كجات آن همه برز و بالا و تاج ؟ * كجات آن همه ياره و تخت عاج ؟ كجا افسر و كاويانى درفش ؟ * كجا آن همه تيغهاى بنفش ؟ كجا آن دليران و جنگاوران ؟ * كجا آن رد و موبد و مهتران ؟ كجا آن همه بزم و ساز شكار ؟ * كجا آن خراميدن كارزار ؟ كجا آن غلامان زرين كمر ؟ * كجا آن همه راى و آيين و فر ؟