حكيم ابوالقاسم فردوسى

632

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

بدارم ترا همچو جان و تنم * بكوشم كه پيمان تو نشكنم و زان پس بدين شهر فرمان تراست * گروگان كنم دل بدانچت هواست گرديه در پاسخ نوشت : خاقان در بارهء من آن كرد كه شاهان و پيشگاهان بر بندگان خود مىكنند . اكنون من و دوده و يارانم همه بر مرگ برادرم سوكواريم و به شيون نشسته‌ايم . چون چهار ماه بگذرد به فرمان خاقانيم . سگالش گرديه با پهلوانان خويش و گريختن از مرو آن گاه با گرانمايگان و فرزانگان راى زد تا به برادرش گردوى نامه‌اى نويسد و از شاه دستورى خواهد تا او و همراهانش به دستگاه شهريار بپيوندند . سپس به سپاهيان گفت : ما در سرزمين توران بيگانه و بىپشت و پناهيم ، و ميان بزرگان پايگاه نداريم . بر اين انديشه‌ام كه چون شب درآيد ، و تيرگى بر همه جا سايه افگند بىخبرِ تركان رهسپار ايران شويم . همه آواز دادند كه ما كهتر و فرمان برداريم . شب هنگام گرديه گرزى بر دست گرفت . خويش را به برگستوان و جوشن و ترگ آراست ، و با سپاهيان رو به راه نهاد . از روى ديگر تورانيانى كه همراه بهرام رفته بودند به چين بازگشتند . خاقان چون از رفتن گرديه آگاه گشت تبُرك يكى از نزديكان خود را با شش هزار تن سپاهى به مرو فرستاد تا گرديه و سپاهيان او را به چين بازآورد ، و اگر فرمان نبرد با آنان بجنگد . چون دو سپاه به هم رسيدند و جنگ را آماده شدند ، گرديه سليح برادر را پوشيد . بر اسب نشست نزديك تَبُرك آمد و به او گفت : تو بسيار بار سوار كارى و رزم برادرم بهرام را ديده‌اى من و او از يك پدر و مادر در وجود آمده‌ايم اگر روزگار او به سر آمده من زنده‌ام . اگر هم اكنون تو و سپاهيانت راه چين در پيش نگيريد چنان كنم كه نه تو زنده بمانى و نه يك تن از سپاهيانت . و چون تَبُرك خيره در او نگريست و از جاى نجنبيد ،