حكيم ابوالقاسم فردوسى

631

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

همه شهر ايرانش فرمان برند * از آن تخمه هرگز به دل نگذرند سپهدار نشنيد پند مرا * سخن گفتن سودمند مرا بر اين كرده‌ها بر پشيمان برى * گنهكار جان پيش يزدان برى چون بهرام خواهرش را موى كنان و مويه كنان ديد و دريافت از بدى كه بر او رسيده دل خواهرش پر خون و ديدگانش اشكبار است به زارى و سستى زبان برگشاد * چنين گفت كاى خواهر پاك و زاد همى پند بر من نبُد كارگر * ز هر گونه چون ديو بد راهبر جمشيد كه خسروى از او برتر نبود به گفتار ديو گمراه گشت و جهان را بر خويشتن سياه كرد . كاووس نيز از پيروى گفتار ديو پليد خواريها ديد و رنجها كشيد مرا هم ديو بىراه كرد . از آن همه بدى ، درشتناكى و توسن دلى كه كرده‌ام سخت پشيمان ، و بر اين اميدم كه يزدان پاك در اين واپسين دم زندگى گناهانم را ببخشد . تقديرم اين بود كه چنين شوريده بخت و بد سرانجام باشم . قضاى آمده را به هيچ تدبير دفع نمىتوانم كرد . به هر روى اگر داد يا بيداد است بر من رسيده است . بيش از اين به سرزنشهايى كه سزاوارم آزارم مكن . پندم به شما اينست كه در زمين توران درنگ نكنيد به پوزشگرى نزد شهريار ايران برويد ، و جز فرمان او فرمان هيچ كس را نپذيريد . جسدم را به ايران ببريد و در آن جا به دخمه سپاريد . جز اين بسى پندها به خواهرش خواند . آن گاه سرش را در بر گرفت . دهن بر بناگوش او نهاد و جان سپرد . آگاهى يافتن خاقان از مرگ بهرام از روى ديگر چون خاقان از كشته شدن بهرام آگاه گشت دلش پر درد و چشمش پر خون شد . دو فرزند قلون و سراى او را به آتش سوزاند . سپس از سرِ درد نامه‌اى به گرديه خواهر بهرام فرستاد . نوشت : به از تو نديدم جهان كدخداى * بياراى ايوان ما را به راى