حكيم ابوالقاسم فردوسى
630
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
رازها آگاه گردد باشد كه كارها آسان شود . سپاه آراستن خاقان چين از روى ديگر چون بهرام از آنچه خسرو به خاقان نوشته بود آگاه گشت ، گفت مرا دستورى ده كه به ايران و روم سپاه برانم ، و اين دو كشور را زير فرمان تو درآورم . چو من كهترى را ببندم ميان * ز بُن بركَنم تخم ساسانيان خاقان وى را دستورى داد و بهرام با سپاهى گران و مردافگن راهى مرو شد . فرستادن خسرو خرادبرزين را به نزد خاقان چون خسرو از لشكركشى بهرام آگاه گشت خراد برزين را با هديههاى گرانبها به دربار خاقان فرستاد باشد كه او را به همداستانى خسرو برانگيزد . اما وقتى به ايوان خاقان بار يافت سخنش كارگر نيفتاد . ناچار تدبير ديگر كرد . اوقلون را كه مردى بينوا و بىچيز بود و جز نان جو و ارزن به چيزى دسترس نداشت به كشتن بهرام رضا كرد . قلون خويش را به مرو رساند و در وقتى كه بهرام تنها نشسته بود به بهانهاى پيش او رفت و با كاردى كه در آستين پنهان كرده بود ، وى را به خون كشيد و خوار بر زمين افگند . بيامد هم اندر زمان خواهرش * همه موى بر كَند پاك از سرش نهاد آن سرِ خسته را بر كنار * همى كرد با خويشتن كارزار همى گفت زار اى سوار دلير * كزو بيشه بگذاشتى نرّه شير كه برد اين ستون جهان را ز جا ؟ * بر انديشهء بد كه بد رهنماى ؟ كه كَند اين چنين سبز سر و سَهى ؟ * كه افگند خوار اين كلاه مهى ؟ كه آگند اين ژرف دريا به خاك ؟ * كه افگند كوه روان در مغاك ؟ غريبيم و تنها و بىدوستدار * به شهر كسان در ، بمانديم خوار همى گفتم اى خسرو انجمن * كه شاخ وفا را تو از بُن مكَن كه از تخم ساسان اگر دخترى * بماند به سر بر نهد افسرى