حكيم ابوالقاسم فردوسى
628
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
كشته شدن شير كپى به دست بهرام چوبينه اتفاق را آن جانور كه مردمان آن را شير كپى مىگفتند از فراز كوه دختر جوان خاقان را ديد به كردارِ برق از بالا به زير آمد و او را به دم دركشيد . خاقان و خاتون به شنيدن اين خبر بد روى خراشيدند ، موى كندند و به درد گريستند ، و از آن پس هر دو چاره مىجستند كه چين و مردمانش تا كى از گزند اين جانور بيم انگيز و جان شكار رهايى يابد . چون بهرام ، مقاتوره مهتر گردان را در جنگ كشت خاتون پيش خاقان ناليد كه او را به كشتن شير كپى وادارد . خاقان بزم و سورى بزرگ بر پا كرد و خاتون از پس پرده بهرام را فراوانش بستود و كرد آفرين * كه آباد بادا به تو ترك و چين يكى آرزو خواهم از شهريار * كه باشد بر آن آرزو كامگار بهرام گفت : به هر چه فرمان دهى درنگ نكنم . خاتون گفت : نزديك اين جا مرغزارى زيباى سور است كه جوانان هنگام بهار در آن مرغزار مىچمند و شادى مىكنند . يك تيروار دور از آن مرغزار كوهى سياهتر از قير است ، و بر آن كوه جانوريست كه همهء مردمان از آن در رنج و بلايند . آن جانور دخترم را كه به تازه رويى و خرمى چون بهار ، و روشن تر از مهر و ماه بود روزى كه به جشنگاه رفته بود در كام كشيد . بسى از سواران چينى و مردان كار به كشتن آن جانور رفتهاند و هيچيك زنده برنگشته است . بهرام گفت فردا پگاه به جشنگاه مىروم و به يارى يزدان پاك جشنگاه را از وجود پليد آن جانور مىپردازم . روز ديگر بهرام چنان كه گفته بود كمان و كمند و شش چوبه تير و يك نيزه برداشت بر اسب نشست ، و سوى كوه راند . چون آن جانور اژدها زور را ديد خدنگى بر بر ، تيرى بر سر ، و تيرهاى سوم و چهارم را بر دهان آن جانور زد . تير پنجم بر چنگال و تير ششم را بر ميانش زد . اژدها از آن زخمها از كوه به زير افتاد . آن گاه به ضرب شمشير تن آن را دو پاره