حكيم ابوالقاسم فردوسى

627

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

مگوى ، و اگر گويى به خشم گو . روز ديگر چون روزهاى پيش بامداد مقاتوره به درگاه شاه آمد خاقان نه به رويش نگريست نه با او سخن گفت . در شگفت شد و گفت : چرا امروز چنين پيش تو خوار گشته‌ام ؟ بىگمان اين مهتر پارسى ترا بر من سرگران كرده است . بهرام به شنيدن اين سخن برآشفت و گفت ترا چه افتاده است كه هر پگاه گستاخ و بىپروا به درگاه خاقان مىآيى و بىهيچ رنج هزار دينار از گنجش برمىگيرى . گيرم كه به دليرى از سيصد مرد افزون ترى و شير را به قوت در هم مىشكنى ، اين بدان نمىاَرزد كه هر روز هزار دينار بربايى . مقاتوره به شنيدن اين سخنان درشت و تلخ به هم برآمد ، و او را به جنگ طلبيد . روز ديگر ميان اين دو رزم درگرفت و مقتوره كشته شد . خاقان شادمان گشت و به بهرام بسيار چيز بخشيد . كشتن دد دختر خاقان را چنان بود كه در آن روزگاران در كوه چين دد و دام فراوان بود . يكى از آن جانوران درنده كه به بزرگى از اسب درمىگذشت يالهاى بلند سياه داشت . پوست بدنش زرد و دهانش سياه بود . هر روز گرمگاه از كنام خود بيرون مىآمد ، و هر كه را مىديد به دم فرو مىكشيد . از بيم اين جانور زورمند و پر گزند همگان در رنج بودند و چاره نمىتوانستند . يكى دخترى داشت خاقان چو ماه * اگر ماه دارد دو زلف سياه دو لب سرخ و بينى چو تيغ قلم * دو بيجاده خندان و نرگس دژم خاقان و همسرش اين دختر را چندان دوست مىداشتند كه اگر آفتاب گرم بر او مىتافت يا باد تندى بر او مىوزيد در پيچ و تاب مىافتادند . چنان بود كه روزى اين دختر زيبا تنها و پياده در مرغزار دامنهء آن كوه به شادى مىخراميد . خاقان در دشتى نزديك مرغزار نخجير مىكرد . خاتون نيز در كاخ با يكى از نزديكان خود سخن مىگفت .