حكيم ابوالقاسم فردوسى

626

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

چون اين كارها بپرداخت هر استانى از ايرانشهر را به يكى از نامداران سپرد ، و منادىگر را فرمود آواز دراندازد كه اى زيردستان شاه جهان * مخوانيد جز آفرين در نهان مجوييد كين و مريزيد خون * مباشيد بر كار بد رهنمون گر از زيردستان بنالد كسى * گر از لشكرى رنج يابد بسى نيابد ستمگاره جز دار جاى * همان رنج و آتش به ديگر سراى همه پادشاهند بر گنج خويش * كسى را كه گرد آمد از رنج خويش داستان بهرام چوبينه با خاقان چين از روى ديگر وقتى بهرام چوبينه گريزان خود را به كشور تركان رساند خاقان چين به مهرجويى و گرمرويى او را پذيرا شد و گفت : بدارم ترا همچو پيوند خويش * چه پيوند ، بهتر ز فرزند خويش ترا بر سران سرفرازى دهم * هم از مهتران بىنيازى دهم كشته شدن مقاتوره به دست بهرام چوبينه بهرام روزگارى به خرمى و شادمانى گذراند . روزى ديد يكى از جنگاوران خاقان كه مَقاتوره نام داشت هر بامداد كه نزد او مىآمد هزار دينار مىگرفت و مىرفت . بهرام در شگفت شد و سبب اين كار پرسيد . خاقان گفت : آيين و راه ما اين است كه هر كس كه جنگىتر است هر بامداد بايد هزار دينار از خزانه بگيرد . مقاتوره از همهء ما در رزمجويى دليرتر است . اگر اين رسم را پاس ندارم و زر از او بازگيرم وى سپاهيان را به نافرمانى برمىانگيزد . همگان از بيم ، فرمان او مىبرند و فتنه‌ها بر پا مىشود . بهرام گفت : تو ناروا اين توسن دل تيره جان را بر خود خيره و چيره كرده‌اى . شاه كه سرِ انجمن و مهتر مهتران است نبايد كهتران را ناخوش خيال و گستاخ كند . اگر مرا دستورى باشد او را به جاى خود مىنشانم كه بر تو از اين ناخويشتن شناس خويش كام رنج بسيار رسيده است . خاقان گفت اگر توانى بكن . بهرام گفت : فردا چون مقاتوره پگاه دينار خواه نزد تو آيد به روى او مخند . چشم بر وى مگشاى و جوابش را