حكيم ابوالقاسم فردوسى

624

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

گريخت . روز ديگر طلايه‌داران شاه خبر دادند كه خيمه‌هاى دشمن خالى مانده و همه گريخته‌اند . خسرو به شنيدن اين آگهى نستود را با سه هزار مرد جنگى به دنبال آنان فرستاد . از روى ديگر بهرام و يارانش از بيراهه همچنان رفتند تا به ديهى رسيدند ، و سپهبد و يارانش كه از تشنگى و گرسنگى بىتاب شده بودند از اسب فرود آمدند و به خانهء پير زنى درآمدند و آب و نان خواستند . خداوند خانه گرده‌اى چند نان جو با ظرفى دوغ كشك در غربالى نهاد و پيش روى آنان گذاشت ، چون بهرام از آن خورش سير شد به دو گفت كاى مام با فرّهى * ز كار جهان چيستت آگهى ؟ پير زن گفت : امروز از شهر چندين تن به ده بازگشتند و گفتند : چوبينه در جنگ با خسرو شكست خورده و آسيمه سر گريخته است ، بهرام پرسيد به نظر و انديشهء تو جنگ چوبينه با خسرو از سر خرد بود يا از خودمرادى و افزون جويى ؟ پير زن جواب داد تو كه هوشمند مىنمايى چرا اين سخن ناسنجيده مىگويى ندانى كه بهرام پور گشسب * چو با پور هرمز برانگيزد اسب بخندد بر او هر كه دارد خرد * كس او راز گردنكشان نشمرد آن گاه بهرام و همراهانش پيش از گرمگاه به راه افتادند . چون لختى پيمودند به نيستانى رسيدند كه گروهى نى مىبريدند . به بهرام گفتند : چرا به اين جا آمدى از آن كه سپاهى گران و رزمجو در پيش راه است . بهرام دانست كه آنان لشكريان شاه‌اند . همه از اسب فرود آمدند و جنگ را آماده شدند . چون چوبينه از دور نستود را ديد اسب به سوى او راند و همين كه نزديك رسيد به كمند وى را از زَبَرِ زين در ربود . نستود زينهار خواست و گفت : مرا مكش تا ترا خدمتگر باشم . بهرام گفت مرا