حكيم ابوالقاسم فردوسى
620
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
دو ماه ديگر خسرو با سپاهى بىكران از روم به ايران مىآيد و به تاج و تخت بهرام چوبينه آتش مىافگند . اگر مرا از اين بند رها كنى سوگند ياد مىكنم كه او را چنان به تو مهربان كنم كه سرت را به گردون برافرازد . بهرام فريب چرب زبانيهاى بندوى را خورد . پاى وى را از بند گشاد ، و بهتر آمدِ خويش را گفت : دل شاد بدار كه فردا هنگام چوگان بازى چوبينه را به ضرب شمشير مىكشم . گريختن بندوى از بند بهرام روز ديگر بهرام پيش از رفتن به ميدان ِ چوگان زره زير جامه پوشيد . همسر بهرام كه از شوهرش بيزار و در آرزوى ديدار و همخوابگى بهرام چوبينه بود نهانى به وى پيام فرستاد كه شوهرم امروز زير جامه زره پوشيده است . نمىدانم چه انديشهء بد در دل دارد . از او بپرهيز . خويش را از گزندش نگهبان باش و با او چوگان مزن . چون بازى چوگان آغاز و گرم شد بهرام چوبينه به بهانهاى دست بر جامهء بهرام سود و گفت : چرا هنگام چوگان بازى زره پوشيدهاى ؟ رنگ بهرام پور سياوش از نهيب بهرام چوبينه گرديد ، تنش از بيم لرزيد ، و زبانش از گفتن باز ماند . بهرام چوبينه بىدرنگ به ضرب شمشير او را كشت . چون بندوى از خبر كشته شدن بهرام آگاه شد جوشن پوشيد بر اسبى آتش نعل نشست و از بيم بهرام شاه گريخت و به راه اردبيل راند . بهرام به شنيدن خبر گريختن بندوى دژم و آشفته گشت . رفتن خسرو سوى روم به راه بيابان و آگاهى دادن پارساى ترسا از كار آينده از روى ديگر خسرو به رنج بسيار خود را به مرز روم رساند . در آن جا به راهبى رسيد و شاه را گفت : تو شهريارى نامدارى اما از بدخواهى و بدمنشى يكى از بندگانت بر تو گزند بسيار رسيده است . اما از آمدن به اين جا مراد مىيابى و اختر بلندت بار دگر سرفرازت مىكند . قيصر به تو