حكيم ابوالقاسم فردوسى
618
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
من روى برتافته و گريزان به روم روى نهاده است . چون به آن جا رسد قيصر بايد كه او را در بند كند و به اين بارگاه فرستد . خسرو چنين داد پاسخ كه از بختِ بد * سزد زين نشان هرچ بر ما رسد سخنها دراز است و كارى درشت * به يزدان كنون باز هشتيم پشت بباشد نگردد به انديشه باز * مبادا كه آيد به دشمن نياز چون خسرو همچنان رو به روم مىراند آن دو بدمنش پر گزند به ايوان هرمزد بازگشتند وى را كشتند و دگر بار در پى خسرو شتافتند . بردن بهرام ، بندوى را پيش بهرام چوبينه از روى ديگر چون بهرام به تيسفون رسيد با سى هزار مرد زرهدارِ شمشيرزن از پس خسرو تاخت . در رباطى كه يزدان سراى نام داشت به او نزديك شد . خسرو سخت بيمناك گشت و گفت زمان درماندگى و بيچارگى من فرا رسيده ، در كار خويش هيچ نشان خير و روشنايى نمىبينم ، نه جنگيدن مىتوانم و نه گريختن . بندوى گفت : اى شهريار ، من چارهاى دانم كه با فدا كردن جان خود ترا از كشته شدن برهانم ، از آنكه نمىتوانم ديد كه باد تيزى بر تو بوزد . هم اكنون تاج و گوشوار و كمر و چينى قباىِ زربفتت را به من بده تا بر خود راست كنم . تو جامهء مرا بپوش و با سپاه اندكى كه دارى سوى روم بتاز . خسرو چنين كرد . بندوى جامهء زرنگار شاه را پوشيد ، تاج او را بر سر نهاد ، بر بالاى بام رباط رفت و به تماشاى بهرام كه با سپاهيانش نزديك مىشدند پرداخت . چون بهرام او را بر فراز بام ديد پنداشت كه خسرو است و آن گاه كه بندوى دريافت كه بهرام او را شاه پنداشت از بالاى بام به زير آمد ، جامهء پادشاهى از تن جدا كرد ، جامهاى ساده پوشيد دگر بار بر فراز بام شد و به سپاهيان گفت : از سوى خسرو پادشاه ايران پيامى دارم كه بايد به سالار شما بگويم . بهرام به او نزديك شد و گفت من بهرام سالار