حكيم ابوالقاسم فردوسى

612

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

خوارى كه بر من پسنديده روى از او برنمىتابم . سپاهيان گفتند . ما را اين خوش نمىآيد . از اين پس سر به فرمانش نمىنهيم ، و او را سزاوار گاه نمىدانيم . سپهدار آنان را به شكيبايى و خويشتندارى پند داد اما چون روزگارى گذشت پر منش گشت و سترگى كرد . آگه دادن خرادبرزين هرمزد را از كار بهرام چوبينه از روى ديگر خراد برزين كه پيوسته همراه بهرام بود پنهان و بىدستورى سپهدار شتابان به درگاه شاه شتافت ، و او را از آنچه رفته بود آگاه كرد . هرمزد گفتار آن فال گوى را كه گفته بود سردارى كه ساوه شاه را مىكشد سرانجام از فرمان تو روى برمىتابد و سركشى مىكند ، به ياد آورد . آن گاه از خوارى و بيدادى كه ناروا به بهرام چوبينه كرده بود سخت پشيمان گشت . سپهدار نيز در كار خويش درماند . گروهى از سران سپاه و خواهرش گرديه وى را به بازگشتن به درگاه شاه پند مىدادند ، اما برخى ديگر ، و يلان سينه او را به سركشى و دعوى پادشاهى و جنگ با هرمزد برمىانگيختند . گرديه به يلان سينه برآشفت و گفت : مكن بر تن و جان ما بر ستم * كه از تو نبينم همى باد و دم پدر مرزبان بود ما را به رى * تو افگندى اين جستن تخت پى چو بهرام را دل به جوش آورى * تبار مرا در خروش آورى شود رنج اين تخمهء ما به باد * به گفتار تو كهتر بدنژاد سخنان گرديه بر برادرش گران آمد و بر وى خشمگين و نامهربان گشت . آن گاه لشكر آراست . از بلخ به رى آمد ، و در آن جا درم به نام خسرو پسر هرمزد كرد ، و به شهريار نوشت : به نيروى بازو و تدبير دُرُست ساوه شاه و پسرش پرموده بزرگترين دشمنانت را از ميان برداشتم و گنجهايشان را براى تو فرستادم . تو از تار يكدلى و خودمرادى و تيره جانى