حكيم ابوالقاسم فردوسى

607

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

كنون آنچه ديدم بگفتم همه * به پيش جهاندار شاه رمه بهرام چوبينه را بازجوى كه پيروزى تو به نيروى اوست . مهران ستاد دمى چند پس از گفتن اين سخنان جان سپرد . شاه نشان بهرام چوبينه را از هر مهتر پرسيد . زادفرخ آخُر سالار شاه به شهريار گفت : من بهرام چوبينه پسر گشسب را مىشناسم ، و جايش را مىدانم . او سوارى دلير و سرافراز و مرزبان بردع و اردبيل است . پهلوانى دادن هرمزد بهرام چوبينه را شاه بىدرنگ چند تن را به آوردن بهرام فرستاد . چون آمد و هرمزد به چهرهء وى نگريست همهء نشانهايى را كه مهران ستاد داده بود در او ديد . وى را نواخت و پرسيد : با ساوه شاه بجنگم يا آشتى كنم ؟ بهرام گفت : آشتى جويى روا و پسنديده نيست . گر او جنگ را خواهد آراستن * هزيمت بود آشتى خواستن گهِ رزم چون بزم پيش آورى * به فرمانبرى ماند اين داورى چون جهان ديدگان اين سخن شنيدند پس از پراگنده شدن انجمن گفتند تو در گفتار خود دليرى كردى و ناآگاهى كه سپاهيان ساوه شاه چندانند كه به شمار درنمىآيند . بدين لشكريان اندك كه شاه ايران راست كدام كس فرماندهى جنگ را به گردن مىگيرد . بهرام جواب داد : اگر شاه پسندد و فرمان دهد من به جنگ ساوه شاه مىروم . چون موبدان گفتهء بهرام را به شاه خبر دادند هرمزد وى را سالار سپاه كرد و گفت : چنين مىنمايد كه تو مردى كارزار ديده و دليرى ، اما بدان كه ساوه شاه با سپاه گران و ساز و برگ فراوان به جنگ آماده است . تركان در جنگاورى بنامند و آسان شكست را نمىپذيرند . تو كارى بس دشوار در پيش دارى و بايد با دوازده هزار سپاهى كه همه را از چهل سالگان برگزيده‌اى بر آنان پيروز شوى . بهرام گفت : شهريارا ، مرا از رويارويى با آن سپاه گران و