حكيم ابوالقاسم فردوسى
585
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
ديگرى پرسيد : چيست كه پسنديدهء خردمندان است ؟ چنين گفت : كان كو بود پر خرد * ندارد غم آن كز او بگذرد و گر ارجمندى سپارد به خاك * نبندد دل اندر غم و درد پاك ديگر حكيمان نيز از بزرگمهر پرسشها كردند ، و او جوابهاى سخته و نيكو داد . شاه و دانندگان بر او آفرين كردند و چون يك هفتهء ديگر گذشت بار دگر شهريار بزرگمهر و حكيمان را به درگاه خواند . چون فراهم آمدند و مجلس آراستند هر يك از دانايان سخن گفت : اما شاه را سخن هيچ يك تازه و پسنديده نيفتاد . آن گاه بزرگمهر به فرمان شهريار زبان گشود و گفت : در نام جستن دليرى بود * زمانه ز بد دل به سيرى بود چو پرسند پرسندگان از هنر * نشايد كه پاسخ دهيم از گُهر گهر بىهنر ناپسندست و خوار * بر اين داستان زد يكى هوشيار كه گر گل نبويد به رنگش مجوى * كز آتش نجويد كسى آب جوى چو خرسند باشى تن آسان شوى * چو آز آورى زو هراسان شوى گشاده دلان را بود بخت يار * انوشه كسى كو بود بردبار سپردن به داناى داننده گوش * به تن توشه يا بى به دل راى و هوش ز دانش بود جان و دل را فروغ * نگر تا نگردى به گرد دروغ سخنگوى چون برگشايد سُخن * بمان تا بگويد تو تندى مكن آن گاه يكى از موبدان پرسيد : مايه روشنايى تن و جان چيست ، و چه چيز آدمى را از رنج دو جهان رهايى مىبخشد ؟ بزرگمهر چنين داد پاسخ كه هر كو خرد * بيابد ز هر دو جهان برخورد ديگرى پرسيد : از آن درخت ميوه دارى كه دانا كاشته است چگونه بر بخوريم ، و در سايهء آن درخت بياساييم ؟ چنين داد پاسخ كه هر كو زبان * ز بد بسته دارد نرنجد روان