حكيم ابوالقاسم فردوسى

575

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

شهرى بزرگ و باشكوه برآورند باره‌اى استوار به گردش بكشند ، و پيرامن شهر را كشتزارهاى گسترده آماده كنند . الانانيان بگفتند با نامور شهريار * كه ما بندگانيم با گوشوار برآريم از اين سان كه فرمود شاه * يكى باره و نامور جايگاه چون خاطر شهريار از اين همه آسوده شد با سپاهيانش راهى هندوستان گشت . بزرگان آن ديار همه به پيشبازش آمدند و سر بر قدمش سودند . شاه آنان را نواخت و پس از اين كه چندى آن جا ماند رو به پايتخت نهاد . در راه شنيد كه بلوچان و مردمان گيلان سر به شورش برداشته‌اند و آن دو سرزمين را ناآرام كرده‌اند . شاه در خشم شد و به سران سپاه فرمود : اَلانان و هند را به ضرب شمشير اَمن و آرام كردم چسان بپسندم و روا دارم سرزمين بلوچان و گيلان كه از ايران شهرند ، آشفته و پريشان بماند . يكى از بزرگان چون خشم شاه را ديد از پايان كار در بيم شد و براى آرام كردن خاطر وى گفت : اى شهريار ، گنج و مار هميشه با هم است ، و هيچ پاليز نيست كه گُل ِ بىخار داشته باشد . درنگ و آهستگى بايد تا اين دو مرز آرامش پذيرد . شاه را اين سخن پسنديده نيامد و سپاهيان را به كشتن بلوچان سركش برانگيخت . ديرى نگذشت كه از ايشان فراوان و اندك نماند * زن و مرد جنگى و كودك نماند سراسر به شمشير بگذاشتند * ستم كردن و رنج برداشتند پس از اين كه سرزمين بلوچان آرام شد ، شاه لشكر به گيلان راند . سپاهيان چنان بر شورشيان گيلان تاختند كه بيشتر ايشان به خاك افتادند . باقى سركشان خروشان بر شهريار آمدند * دريده بر و خاكسار آمدند شدند اندر آن بارگاه انجمن * همه دستها بسته و خسته تن