حكيم ابوالقاسم فردوسى
573
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
مبادا كه از كارداران من * گراز لشكر و كارداران من بخسبد كسى با دلى دردمند * كه از دردِ او بر من آيد گزند ديرى نپاييد كه سراسر ايرانشهر از بركتِ داد و دهش و مردم گرايى انوشيروان آبادان گشت . در و دشت و بيابان سراسر به خرمى و طربناكى چون بهشت شد . سپاهيان همه آمادهء جانبازى شدند . درگذشتن انوشيروان گرد پادشاهى خويش چون آوازهء جهاندارى و نيرومندى و دادگسترى انوشيروان در سراسر جهان پراگنده گشت پادشاهان چين و هند و ديگر كشورها از بيم سطوت شهريار ايران بر او آفرين خواندند ، و بسان كهترى چند تن از مهتران دربار خود را با هديههاى گرانبها به درگاه وى فرستادند . چون روزگارى چند بر شاه و بزرگان و سران سپاه بدين سان به آسايش و فرهى سپرى گشت انوشيروان بر آن شد كه با گروهى از لشكريان خود و بزرگانش به استانها برود ، و از نيك و بدِ حال مردمان آگاه گردد . نخست لشكر به آمل و سارى كشيد . در راه به كوهى رسيد كه بر دامنهء آن بيشهاى انبوه ، و چشمهسارهاى بسيار بود . در بيشه گلهاى رنگارنگ روييده بود . در آن جا مردى راه را بر شاه گرفت و گفت : اى شهريار دادگر ، پروردگار بزرگ ، خوشتر و زيباتر و خرم تر از اين سرزمين جايى نيافريده است . دريغ كه تركان زشتكار با ترك تازيهاى خود آرامش و آسايش را بر ما حرام كردهاند . پيوسته به اين سرزمين مىتازند ، و سرمايهء زندگى و پرندگان و چهارپايان ما را به تاراج مىبرند . اگر شاه بلاى اين دشمن تبه كار را از سرِ ما بگرداند رنجِ ما در آباد كردن اين مرز و بوم ضايع نمىماند . ديدگان انوشيروان به شنيدن سخنان دادخواه پر از اشك شد و به وزيرش فرمود : جهاندار نپسندد از ما ستم * كه باشيم شادان و دهقان دژم